|
خواستم بنويسم از قدرت روز افزون سياسي و اقتصادي سپاه پس از انتخابات خجل 22 خرداد ! نهادي نظامي كه با خريد مخابرات ، قسمتي از بيمه ي البرز و چشمداشتش براي پرسپوليس و استقلال به غول بزرگ اقتصادي بدل گشته و بدتر از آن بوي مشمئز كننده ي امنيتي تر گشتن فضا را در هوا متصاعد مي كند ! خواستم بنويسم از نرگس كلهر و مهدي رستم پور كه اقتدا نمودند اين بيت سعدي را : حبّ وطن گرچه حديثي است صحیح نتوان مُرد به زاري كه من اینجا زادم خواستم بنويسم براي هر دوشان كه با اين همه ، كاش مي ماندند و مبارزه با سياهي ها را تا سبز گستري وطن ترجيح مي دادند ! خواستم بنويسم از مجلس بي رمق بنيادگرايان كه باز هم دست ها به آسمان برد به علامت تسليم و هراسم را سبب گشت از تكيدگي بيش از پيش متوسط هاي اقتصادي با اين طرح خطرناك ولي همه اينها را نگاشتم روي كاغذها و پاره كردم كه حرف دلم اين بار با اجازه ي همه تان شخصي است با آنكه از ابتدا بنا بر آن نهاده بودم كه فرياد هايم از جنس دغدغه هاي اجتماعي باشد و خط قرمزم شخصي ها . مي نويسم كه پيشاپيش پوزش مي طلبم از يكان يكانتان كه مدتي نخواهم بود و اين نبودن يقين كه به آساني نخواهد گذشت كه حكايت هاست در مورد همانكه اين روزها مدام به نزديكان مي گويم كه هر چيز بناميدش ولي خدمت نه ! كوچكتر از آنم كه به داريوش بزرگ لابه برم كه چرا پايه گذار اصلي اش بوده ولي مي توانم با اندكي جسارت بتازم بر رضا آلاشتي كه تحت تاثير افكار کلازويتس ، سربازي زا به شكل كنوني در كشور آرياها يايه نهاد . نظريه پرداز نظامي آلمان ها معتقد بود كه مردم يك كشور بايد از طريق خدمت وظيفه ( اجباري، بدون اغماض و تبعيض ) با فنون رزم آشنا شوند تا در صورتي كه خطري ميهن آنان را تهديد كند جملگي و بدون نياز به آموزش وقت گير ، در كوتاهترين زمان آماده دفاع باشند و چه تقارن جالبيست كه همين روزهاي نخست آبان 88 ، اجباري در ايران 83 ساله مي شود . روحانيون 83 سال پيش گويا گلايه ها داشتند بر طرح رضا ولي بعدترها كه وارثان حكومت شدند نه تنها از آن بد نگفتند كه هر روز شاخ و برگش مي دهند به نوعي تا نوبت رسد به من و همه آنها كه اين روزها گرفتارند اين دو سال عذاب آور را ، عذاب آور نه از آن بابت كه اكراه داشته باشم از سربازي در راه وطن كه افتخاري متصور نيست والاتر از آن برايم ولي پا چسباندن زير اين بيرق خونين حالا دگر نه تنها فخرفروشي به همراه ندارد كه اگر اجبار نبود فرياد " هرگز ، هرگز " سر مي دادم ! اين ناله ها سودي ندارد و از دومين روز آبان كليد مي خورد برايم همان دوره اي كه بزرگترها دوره ي " مردپروري " اش مي نامند و دوستان " آشخوري " اش مي دانند كه فرقي هم نمي كند انگار كه چشمم آب نمي خورد به ياري شناختم از خويش كه آششان بخورم يا مرد شوم به آموزش هاي نظامي شان كه هميشه گريزان بوده ام در زندگي از دستور و فرمانبري ! _________________ پي نگاشت : سخت محتاجم به دعاهاي سبزتان ، دست هاتان كه به آسمان برخاست ، بعد از همه مرا هم يادي كنيد .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|