|
هليا دعوتم كرده به يك بازي شور انگيز كه بنويسيم از مهرهاي كودكي مان ، از پاييزهاي پر خاطره ... _________________________ اول مهر از زماني برايم كليد مي خورد كه 10 روز مانده به پايان تابستان براي تفنّن هم كه شده باغ پسته ي مادربزرگ جايگاهمان مي شد تا پسته بچينيم و روزي را خوش بگذرانيم ، روزي كه با تبديلش به شامگاه حسي در وجودم بيدار مي گشت آزار دهنده كه ديدي تمام شد ؟! شاگرد اول كلاس بودم در درس ولي همين رتبه را نيز داشتم در تنفر به مدرسه كه آن روزهاي پاياني شهريور كه مدام تلويزيون مي خواند : بوي ماه مهر ، ماه مهربان ... ابروهايم در هم رود و با حركتي سريع بكوبم بر تكمه ي قرمز رنگ كنترل تا لبخندي فاتحانه نقش بندد بر چهره ام و از ژرفاي وجود ندا بر آورم كه : آخيش !!! اما چندان پا برجاي نمي ماند اين آسودگي و لبخند كه فردا روزي مادر برايم خبر مي آورد كه در راه مدرسه شان سري هم زده به دبستان ما و از ميان سه معلم يكي را برگزيده ! سپس بسيار مي گفت از دانش والاي آن آموزگار و لبخندي كه هرگز محو نشده از لبانش در طول زندگاني سي چهل ساله اش ! همه اينها را مي گفت ولي بي تفاوتي ام را كه مي ديد ، انگار كه داستان را دريافته نوازشي مي نمود موهايم را كه : تمام مي شود مامان جان به چشم بر هم زدني !!! شب هاي پاياني شهريور ماه خانه ميزبان انواع و اقسام دفتر و كاغذ كادو و لوازم التحرير بود كه هيچ كدامشان را دوست نداشتم بر عكس لباس هاي نوبرانه اي كه تنها دلخوشي ام بود در روز نخست هفتمين ماه سال . نخستين اول مهر را نيك به ياد دارم ، صبح خيلي زود كه از خواب بيدار شدم كيف مدرسه ي صورتي رنگم پر بود از انواع خوراكي ها و لباس هايم اتوكشيده و آماده خودنمايي مي كرد در كمد پوشاك . لباس ها را به تن كردم ، كيف را انداختم به پشت و دست راست را دادم به مادر و آن يكي را به پدر تا راه دبستان شهيد فردوسي را پيش بگيريم . حياط آب پاشي شده ي مدرسه مملو بود از بچه هاي گريان و مادرهاي اندوهناك كه البته به لطف دو سال آمادگي ! در مورد من صادق نبود ، يعني تنفر بود از همه چيز مدرسه ولي اشك در بساطم نبود . پس از نمايش عروسكي لوس آقاي معاون نوبت رسيد به خانم معلم كه از در وارد نشده فرياد بزند : سلام بچه ها جون ! همان خانم بقايي كه حتي براي دو ساعت مياني نوبت صبح و عصر هم صفحه ها تكليف و مشق برايمان مي تراشيد ولي با همه اينها از اعماق وجودم دوستش داشتم و دارم بسيار . خانم بقايي تك تك مادرها را با احترام راهنمايي كرد به سمت خارج از كلاس و بعد چشم دوخت در چشمهاي معلم نديده مان تا اولين جمله اش خطاب به همه باشد : من مامان دوم شما هستم ! اوايل انديشه كردم با خويش كه چه حرف نامربوطي ، مامان دوم يعني چه ؟! اصلا مگر مي شود مامان 20 نفر بود همزمان ؟! ولي بعدترها كه اشك حلقه مي زد در چشمانش با اشك هامان ، هنگامي كه هر املاي 5 خطي را 15 دقيقه تصحيح مي كرد تا يقين يابد كه دگر چنين غلط هايي نخواهيم داشت در ديكته ، آن وقت كه پاسخ ضعف كردن هاي من و ما دست بردن در كيفش بود و مشتي كشمش و مغز گردو با خود مي انديشيدم كه مامان دوممان هست كه هيچ ، چه انسان بزرگواريست خانم بقايي ، بانويي كه مصداق شده برايم قانون پايستگي مهر را ... __________________________________________ پي نوشت : اول مهر هر سال توامان بود برايم با بوي كاغذ و مداد رنگي و كفش نو ولي امسال به جايش تا دلتان بخواهد بوي چكمه مي آيد ...
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|