|
نمي دانم چرا اينقدر مشكل پسند شده ام در يافتن سوژه ، مثلا همين دو هفته اتفاق ها افتاد شايان توجه ولي هيچ كدام وسوسه ام نكرد براي نوشتن تا اينكه ديروز خواندم از عاطفه امام ، دختر 18 ساله ي جواد امام كه انگار گناه پدر را به نام دختر هم نگاشته اند ، آن هم چه گناهي : رياست ستاد تهران ميرحسين !!! __________________________ در كتاب هاي تاريخمان خوانده ايم ، همان ها كه از شاخه ي علوم انساني است و اين روزها در كنار بهزاد نبوي ، محسن ميردامادي ، عبدالله رمضان زاده و شايد گاليله و گوتنبرگ متهم است در جريان توهم مخملي ، در كتاب هاي تاريخمان خوانده ايم جريان مسجد گوهرشاد را كه رضا شصت تير در ستم بدان مرحله رسيد كه چادر از سر دختران و بانوان آريايي ربود ! مادر بزرگ مي گويد از مادرش شنيده كه آن روزها صلاح مي دانستند در خانه بمانند و چنين بي آبرويي متحمل نشوند كه سر هر كوي مردي ايستاده بوده با سبيل كلفت و چشمان دهشت بار كه پاسخش پوزخند بوده به فرياد بانوان محجّبه كه : مگر دين نداري ؟! مگر ناموس نداري ؟! مردان سبيل از بناگوش در رفته گوششان بدهكار انصاف نبود ، وجدانشان به تعطيلات رفته بود ، چشمانشان ناآشنا بود با آزرم پس كار خود كردند در ظاهر ولي ندانستند كه چه آتشي زده اند به پايه هاي همان رضايي كه رضا داده بود به هتك حرمت بانوان در حرم امن رضا ! افزون از نيم قرن گذشته از آن روز ، رضا در خواري بدان جا رسيد كه موريس جايگاهش شد نه سعد آباد و فرزند فرنگ ديده اش گرچه 17 سالي بيش از پدر حكومت كرد و اوايل دموكرات هم مي نمود ولي در نهايت در قساوت به پدر تنه زد كه 17 شهريوري سياه ارمغان آورد براي تاريخ اين ملت ، جمعه اي كه از آن خون مي چكيد و شايسته بود همان شامگاهش آريامهر ! بنشيند روبروي دوربين ها تا بگويد : صداي انقلابتان شنيدم نه 4 – 3 ماه بعد ! مردمان شعار مي دادند : استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي و در نهايت تيتر آمد براي اطلاعات 27 دي ماه كه " شاه رفت " ، حلاوت اين تيتر فوق حرفه اي را من و شما در نمي يابيم كه بيست را تازه گذرانده ايم ، شيريني اش را براي جوانان آن روز مي توانم در پدر ببينم كه هنوز كه هنوزست نگاه داشته نسخه ي همان روزنامه را در آرشيو مطبوعاتي اش تا هر سال براي خانه تكاني دستي نوازش گونه روي برگ حالا ديگر زرد شده بكشد و همان داستان تكراري را بگويد كه با اينكه همه اش را از بري ولي ادب مي گويد كه دوباره گوش كني و گهگاه لبخند هم بزني به نشانه ي بداعت سخنانش ! جوانان آن روز شعار مي دادند خواسته هايشان را ، خيلي هاشان چندان مذهبي نبودند اما چيزي در وجودشان مي گفت كه محمدرضا دروغ مي گويد كمربند امام رضا دارد ، اصلا به فرض محال اگر باشد چنان چيزي امام رئوف اعطايش نمي كند به اويي كه پدرش چادر از سر مادران و خواهرانمان كشيد و خودش جمعه ي سياه را رقم زد . جوانان 30 سال پيش در خواب و خيال هم نمي ديدند روزي را كه مهرورزان - و نه آريامهر -چادر از سر دختر 18 ساله به زور بكشند هنگام بازداشت ولي اين بار نه به خاطر تفكرات سطحي نگرانه ي رضاشاه كه در جواب دختر مي گويند : تو لياقت چادر را نداري !!! شايد علاوه بر جواد امام كه در زندان است هنوز به جرم رياست ستاد ميرحسين دخترش هم تقاص بايد پس دهد ، اصلا شايد ماجرا نه اين باشد و اصل جرم 8 سال رزمندگي بابا جواد باشد ، شايد ... ______________________ پي نگاشت : عاطفه ديروز آزاد شد بي چادر و با چشم بسته در ميانه ي بهشت زهرا ، اما همه اينها تفاوتي در اصل ماجرا پديد نمي آورد كه قصه ، قصه اي دگرست ... ______________________ ايستاده ايم همچنان سبز : 2- دخترك و معيرالممالك ، شاهكاري دگر از مسعود بهنود ! 3- موسوي : باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود ميرساند باقي ميماند .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|