|
بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني ها را به سمت ما كوچاند . به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تقسيم كرد و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد هميشه كودكي باد را صدا مي زد هميشه رشته ي صحبت را به چفت آب گره مي زد برايمان يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه ي يك سطل آب تازه شديم و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم ... هنوز روز نرسيده به بعدازظهر كه به خود مي آيم با صداي اس ام اس ، قبل از آن چشم دوخته ام در سكوت به گوشه اي از ديوار زيتوني رنگ هال ولي كس نتواند رسد انتهاي نگاهم را شايد جز خدا ! اس ام اس را كه باز مي كنم هرگز نمي برم اين گمان كه گيتي فرود خواهد آمد بر سرم آنگاه ! دوباره مي خوانمش تا بلكه هويدا گردد روزنه اي براي گريز ولي سه باره خواندنش هم سودي ندارد كه سعيده مي گويد در تنها 30 دقيقه از 11 روز پيش آنكه چه بسيار عزيز بوده خاطرش بدل گشته حالا به خاطره اي توامان با قاب عكسي خاموش و خم ابرو و اشك . باز هم پرسش مي كنم داستان را تا شايد مفري باشد از آنكه تپش قلبم را سبب گشته چنين پي در پي ولي حقيقتي محتوم است انگار در پس ماجرا و روح پدر بزرگوار سعيده پر كشيده جايي نزديكي هاي آسمان تا دراز كشد با آسودگي به سبب همه بزرگي هايش در پس حوصله ي ناتمام ابرهاي تا انتها سپيد . و اين شرمساري است كه باقي مي ماند برايم كه ادعا مي كنم رفاقت را _ هر چند از بسيار دورتر از آنكه تصورش هست _ ولي بي خبر مانده ام از داغ رفيق در اين 11 روزي كه مي دانم برايش گذشته بيش از 11 سال . اكنون اين شرمساري توامان مي گردد با اندوهي كه باريده بر روحم به چه شدتي كه البته مي دانم ناچيزست در برابر اندوه اوي كه مهرست نهفته و بي پايان در روابط پدر و دختر . عذر مي خواهم از سعيده به خاطر بي خبري 11 روزه ام ، به خاطر واژه هايي كه شايد در آن دمادم عصر چندان تسكين نبود بر روح زخم خورده اش و حتی نمك بوده بر زخم ، به خاطر الهه ي الهامي كه گمش كرده ام در اين عصرگاه جمعه كه به ياد ندارم شاد گذشته باشد برايم تا كنون ! چقدر آرزو مي كردم كه هيچ گاه نرسد كار بدين جمله منتها گفتم كه گريزي نيست و بايد تسليت گويم صميمانه به سعيده ي عزيز و خانواده ي محترمش ، طلب كنم از درگاه آن يگانه پروردگار هم نشيني روح آن بزرگوار را با هرچه رحمت كه مطمئنا جز اين نخواهد بود و آرزو نمايم صبر را براي نزديكان آن زنده ياد از درگاه امام رئوف كه يقين برتر از من مي دانند كه كتاب زندگي هيچ كداممان نه نگاشته گشته به آسودگي كه رنج است پي در پي در اين ميان كه گفته است مي آزمايمتان به سختي هاي جانكاهي كه اميدوارم اين آخرينش باشد براي سعيده ي عزيزم و درخت آرزوهايش كه عاجزانه از معبود تقاضا مي كنم كه دگر نباشد هرگز هوايش چنين ابري . يادش مانا تا هميشه ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نگاشت : ۱- از عصرگاهان جمعه من هم غمی دارم در انتهای سینه سعیده جان , ما را هم در غمت شریک بدان رفیق. ۲- می دانم که این روزها غم هایت چاشنی ها دارد شاید دردناک تر به مانند ترحم که مگر کسی هست که دوستش بدارد ؟ امیدوارم بگذرد این روزها زودتر از آنکه خیالها به تصور آیند و شادی ها پیاپی نشانی ات را از بر نمایند .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|