|
اینکه این روزها بهاریه نگاری بسیار رایج است قلقلکم داد که بهاریه ای بنگارم البته تا حدودی متفاوت ! آن روزها که تقویم ، میانه ی اسفند را نشان می داد ، آن روزها که دیگر مدرسه آن هوای همیشگی را نداشت ، آن روزها کسی گوشش به معلم و دبیر نبود که چه می نویسند با خون جگر بر تخته سیاه که پچ پچ بود در میانه ی کلاس و پس از آن که از کی تعطیل کنیم این مدرسه را ، آن روزها به جز ساکنان میزهای نخست کلاس بقیه اتحادی داشتند مثال زدنی برای خلاصی موقّتی از شرّ کیف و کتاب و همین اتحاد ، بازگشت دیرهنگام را سبب می گشت به خانه ها که برای چنین مهمی باید جلساتی می داشتیم فوق العاده و با اکثریت اعضا که نتیجه اش در دوره ی راهنمایی معمولا این می شد که 6- 25 اسفند به زور هم شده باید پیک شادی ها را بگیریم و این آنقدرها هم آسان نبود که زنگ تفریح اول روز بیست و پنجم در حیاط می ماندیم و به دل تکرار می کردیم دکترین رهایی را - برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل می شه – در این میان چند نفری روانه ی دفتر می شدند و صورت های چندی دگر میزبان دستان ناظم می شد ، چند نفری هم از پنجره ی کلاس نگاهمان می کردند و شاید ملامتی ولی غالب بچه ها مصلحت اندیشی نمی دانستند و دیری نمی پایید که دگر تابی نمی ماند برای مدیر و ناظم و لحظه ی پیروزی فرا می رسید هنگامیکه پیک شادی ها را به دست چپ گرفته ، با راست دست های همدگر می فشردیم پیروزمندانه تا چند روزی از فتوحاتمان گوییم . البته این تا حدودی متفاوت بود آن هنگام که پای به دبیرستان نهادیم و کیست که تواند انکار کند بلوغ را در تصویبات جلسات فوق العاده ی پیش از نوروز که دو سه روزی زودتر بنای خلاصی داشتیم و جلسات زمین فوتبال دبیرستان حدود 8 روز مانده به نوروز تبدیل می شد به صحنه ی بروز نافرمانی مدنی مان که هر چه مدیر می آمد و معاون – می توانید بخوانید پدر – که دست بردارید از روی گردانی دانش سودی نداشت و آنقدر به جای حسابان در زمین خاکی فوتبال دبیرستان از زمین و زمان می گفتیم که قطعی می گشت تعطیلی یک هفته مانده به عید را و این بود گذر از خان اول که آنقدر خاطره ها برایم ساخته که نمی دانم شاید باورتان نشود اگر بگویم آن روزها را بیشتر شیفته بودم به نسبت عید باستانی !!! قسمت دوم ماجرا از زمانی آغاز می شود که سینه سپر کرده ای ، به خانه رسیده ای و کیف را انداخته ای جایی شاید زیر زمین ! حال باید شانس آورده باشی که مادر هنوز از مدرسه نرسیده باشد که اگر نه این بود همه بوی وایتکس و شیشه شور و صدای جاروبرقی و ماشین لباسشویی است که هنگام توامان ، اعصابی می طلبد پولادین ! با این اوصاف خیلی باید خوشبین باشی که هنوز هم بیندیشی به غذای روی اجاق ! مادر برایت شامپو فرش فراهم نموده که از این یکی دگر نمی توانی بگریزی ، حالا دگر علی مانده و این همه فرش ولی می گویند که همواره ره رهایی هست از برای تنبل ها که چشم مادر را که دور می بیند سَمبَل می کند وظیفه را ولی گاهی که چندان حواسش به پیرامون نیست که سربازرس سرزده نظارت می کند بر امور با نوایی ، پشت گردنی ای چیزی روبرو می شوی که خسته نباشی پسرم و پسرک مجبور می شود که مناطق علامت گذاری گشته را تمیز کند البته این بار با نظارت عالی !!! حالا دیگر وقتش رسیده ، اگر گوش ها را تیز کنی می توانی بشنوی نوای اسطوره ی نوروز را ، بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي حالا دگر وقتش رسیده که کنار بزنی کاورها و مارک های لباس های عیدت را ولی صبر کن ، کمی بویشان کن ، لمسشان کن ، حیف است که محروم بمانی از این لذت فراموش ناشدنی ! حالا دیگر می توانی تنت کنی آنها را و به این آشنا و آن دگری سر بزنی و ذوق کنی برای آن اسکناس های تانخورده که انگار باز باید تایید کنم تاکید فرهاد را که بویشان کن اگر هوس افسوس بعدها را نداری !!! ________________________________________ پی نگاشت : ۱- دور ماندن از می نویسم هایم حسی برایم ارمغانی داشت میانه ی غم و غربت ! خوشحالم که بازگشته ام به جمع دوستانی این چنینی . ۲- هفت سینمان می توانست کولاک باشد با سیّد همیشه خندان ولی کاممان تلخ شد این آخر سال ، خواستم به آن سین هفتم بگویم که با وجود آنکه هنوز هم شاکی ام از اوی ولی نیک که می اندیشم به برگ های تاریخ می رسم که هیچ کدامشان توفیق نداشتند تا ثبت نمایند حتی یک بی اخلاقی از او ، جاه طلبی ازش ، به قدرت فروختن روحش را !!! ۳-میراثی دگر در مسیر تاراج است , توصیه می کنم که از دست ندهید نیو روز مسعود بهنود عزیز را !!!
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|