تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

       می نویسم از مرحله ای دگر از پروسه ی تخریب که حالا دیگر کمتر شباهت دارد بدان واژه و تهدید را جلوه می کند و ترور ! و این نیز نمونه ایست برای اثبات هنوز هم گام نخستینمان در مسیر سنگلاخ دموکراسی ایرانی و هویداگر آنکه اپسیلونی نیست از انصاف و دگرتابی در اندیشه ی سرمقاله نویس شهره ی کیهان . " حسین شریعتمداری " به زبانی دگر تکرار می کند سخنان رسایی را که این بارک اوباما و هیلاری کلینتون اند که تر و خشکش می کنند محمّد خاتمی را در گوشه ی رینگ و سپس هُلش می دهند به میانه ی میدان و فردا روزی که مایوس می گردند از ادامه ی پیکار و مشت هایی به نام محمود می نشیند بر چهره ی یار ، با گلوله ای خیالشان آسوده می نمایند مثال سرنوشت بانو بوتو در پاکستان و این ژورنالیست محافظه کار رادیکال هرگز زحمت اندکی مطالعه به خود نمی دهد که این تروریسم واپسگرای طالبانی بود که بوتو را از پای درآورد نه حکومت ینگه ی دنیا . تهدید تلویحی به قتل ، نوبرانه ترین گونه است از تخریب از اقتدارگرایانه که حافظه مان مملو است از فایل هایی به نام کارناوال عصر عاشورا یا ماجرای ایتالیا و ... که آب شرم ها می نشاند بر چهره ی تاریخ دموکراسی آریایی !

       می نویسم از " اصغر فرهادی " که از همان " در شهر " –َ ش که جملگی به دردهای جامعه می پرداخت نوید کارگردانی می داد که قرارست متفاوت باشد از سلف های امروزی اش که گریز از خط قرمز را در سفارشی ساختن یا روی آوردن به چیپ سازی چاره دانسته اند ! چند سالی می شود که دگر از سگ کشی و شوکران و هامون خبری نیست و به جایش تا دلت بخواهد " مادر زن سلام " ها آمده اند و " مجنون لیلی " ها که از بی سلیقگی سرچشمه دارند و سلیقه زدایی ها ولی در همین سالها هم بوده اند امثال " چهارشنبه سوری " و " دایره زنگی " پریسا بخت آور که نخستینش به نام فرهادی است و در دومی با احترام فراوان به پریسای عزیز ، دست های همسر اصغر نامیده اش را در آن بسیار دیدم . غرض تمام این آسمان ریسمان بافتن ها تنها آن بود که تجلیلی داشته باشم دوباره بر اصغر فرهادی و " درباره الی " اش که اکران نیمه شبش هم در جشنواره سبب نگشت که نبینند مردمانمان این اثر تحسین شده ی فرهادی را و منتخبش نکنند از نگاه به دور از سیاست های آنچنانی شان و جایزه ی برترین کارگردانی فجر و خرس نقره ای برلینانه ، مهر تایید دگری بود بر این تازه ترین درام اجتماعی فرهادی که همگان پسندیده اند آن را و نیز کف زده اند برای عمق جمله ی انتهایی اش که : " یک پایان تلخ برتر است از یک تلخی بی پایان !!! "

       می نویسم از فوتبال ، همانکه هنوز هم جدل است میان اهالی که هنرش بنامند ، صنعت یا همان ورزش ! می گویند که فوتبال را انگلیس ها مبدع بوده اند و کیست نداند که انگلیس ها به نام کسانی چون چرچیل همواره شهره بوده اند به سیاست ورزی اما یقین دارم که اگر مخترعان فوتبال ماشین زمانی در کف داشتند و ابزاری برای رسیدن به آزادی برای دربی ، کلاه از سر بر می داشتند به احترام سیاست ورزی فوتبال ایرانیان در این زمانه ! بسیار می شناسم از کسانم که با رویای دربی های گذشته سر به بالین می گذارند و حداقل یک هفته ای مانده به آن ، جاهایی وسیع از مغرشان به قرمز و آبی مشغول است شیدا گونه و همین مردمان که کمتر مجالی دارند در این سرزمین برای بروز جلوه های هیجان پاکشان ، چند سالی می شود که دربی های بزرگ سرزمینشان آغشته شده به نام سیاست و صحنه صحنه ی بازی بزرگشان را انگار زیرنویس کرده اند به رنگ زرد با این واژه : " تابلو " و دلم برای خودم می سوزد و همان کسانم که هنوز هم شیفته ایم زندگی را برای رسیدن به دربی دیگر و شاید تساوی دیگر که بناست نقش بندد بر اسکوربرد آزادی که چقدر نامش جور در می آید با جمعه های دربی !

_____________________________________________________

پی نگاشت :

رای اعتماد این مرتبه ام را به " محسن ترکی " تقدیم می کنم که اگرچه مبرا نبود از خطا ولی پس از 14 سال که ایرانی ها غریبه بودند با داوری دربی ، با اعتماد به نفس بالاتر از انتظاری به تن کرده بود آن پیراهن زرد رنگ را .

نشان تعجبم را کنار گذاشته ام برای " مسعود ده نمکی " که اگر چه دشوارست که بزداییم تصویرش را از شلمچه و 18 تیر 78 ولی انگار دارد مسیر تغییر را آهسته آهسته می پیماید !

و اما افسوس این باره ام از آن رئیس است که دیشب باز هم مصاحبه ی تلویزیونی داشت و طبق معمول قبول نداشت هیچ کس و هیچ تیتر و هیچ آماری را و چنان از فتوحاتش می گفت که سبب تنفرم شد از خودم که چرا او ما را چنین فرض کرده نادان !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبرینای عزیز در نون و خودنویس محترمش , مطلب هشدار دهنده ای دارد در مورد یکی از شروط نوین ضمن عقد که توجه بیشتر بانوان وطنی می طلبد.دعوتتان می کنم به همراهی با نون و خودنویس .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و رسول هم رفت جایی حوالی سحر ، همانکه مگر می توانستی ببینی اش بدون کت و شلوار و آن لبخند همواره شیرین ! رسول رفت به آن دنیا که می گویند خیلی بهتر از این یکی است تا خاطره ی تبسم هایش مانا باشد تا همیشه و بی نوا بانویش که آن صحنه را دید و تا آخر عمر از مقابل چشمانش محو نخواهد گشت ، بی نوا !

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت10:35توسط علی | |