تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

می نویسم از آنها که چهارشنبه خشمگینانه مسیر قلهک را در پیش گرفتند تا باغ تابستانه ی انگلیس ها را اشغال نمایند ، پرچم بریتانیایی ها را توامان با شعارها ! با پرچم فلسطین تعویض نمایند و سپس خارج شوند از حریم امن انگلستان تا بلکه اعتراضی داشته باشند به اوضاع اسفناک مردمان غزه و هرگز با خود اندیشه نکردند که انگلیس ها نیستند که به رگبار بسته اند آن همه مظلومان را ، آنان دیپلماسی را هیچ انگاشتند و تبعات کارشان را فدای اقلیت رادیکالشان کردند که ترمزی ندارد و اندیشه ای در کارش نیست و همه ی این ها انفجاری بود که با جرقه ای از سرداری زده شد که ظاهرا می باید سنجیده تر از بسیجیان سخن براند ولی ... ! و اینجا ماییم و باز هم پارادوکسی به گیجی تاریخ که دلبر همین بسیجیان پیام تبریک کریسمسی مخابره می کند پس از ملکه الیزابت برای بی بی سی 4 و دلداده ها یورش می برند برای تصرف حریم پاس داشته ی همانها که تبریک ها شنیده اند !!!

می نویسم از شماره ی پنج دوست داشتنی و محجوب قرمزها که یک پرسپولیسی اصیل بود و ماند که در روزهایی که در محبوب ترین تیم آسیا جایگاهی هم نداشت ، جایگاه تماشاگران آزادی شاهد جست و خیزهای او و یار غارش ، احمد رضا عابدزاده بود ولی تقدیر چنان رقم خورد که " افشین پیروانی " نه به شیوه ی دوست نداشتنی استیلی که در سلامت کامل پس از ترک قرمزها توسط افشین قطبی سکاندار کشتی پر طول و درازای سرخ شود ولی کاش نمی شد که روزهای نیکی را برای افشین نمی بینم که باز هم به همان شیوه ی مالوفمان سرمایه ای دگر را با عدم زمان سنجی به مسلخی برده ایم هولناک که خروجی اش همانا نابودی جوانترین مربی لیگ ایران خواهد بود ! عدم تجربه ی کافی که هویداست در امور فنی سرمربی جوان بیش از آنکه نشان از ضعف اوی داشته باشد ، نمایانگر ضعف مردان مدیریتی قرمزهاست در مهره چینی که عدم تخصصشان در امور فوتبالی شهره ی خاص و عام است . امیدوارم پایان داستان پیروانی جوان آنقدر ها تلخ نباشد ... 

می نویسم از مردی که عادت نداشت بی کارت دعوت جایی برود یا آنکه کارت دعوتی را پس بزند ، از همان رو هنگامی که کوفیان برایش نامه نگاری ها کردند و درخواست ها نمودند برای عزیمتش بدان دیار ، رنج سفر به جان خرید و رفت به همان حوالی که شاید نسیم خوشبوتری روان باشد از دوستی ها خلاف آنچه در وطن دیده بود ولی انگار نام حسین گره خورده بود با همه رنج و نامرادی که رنگی ندید از هیچ دوستی در میان همان ها که هنوز جوهر قلمشان خشک نشده بود که " حسین جان اگر بیایی ... " و دردناک آن بود که حسین تشنه ی لبیک ماند در آن صحرای بی آب و تاب و چنین گشت که او ماند و 72 نفری که صیقل ها یافته بودند تا شایان یاری چنان بزرگی باشند و عیارشان هنگامی سنجیده گشت که همه دانستند که شامگاه عاشورا را نمی بینند ولی عاشقانه پیشتازی کردند در میدان آرمان هاشان و لحظه ای پا پس نکشیدند از آن همه عشق والا و آزادی و آزادگی را پاس داشتند با تک تک ضرباتی که بر تنشان نشست تا بمانند و شناخته شوند حتی در عصر ما که باورهامان روز به روز که نه ، لحظه به لحظه رنگ می بازد !

_____________________________

پی نگاشت :

و این پست را هم به مانند پست قبل به سحر تقدیم می کنم و روح والایش که سبب گشته یادش چنین مانا گردد ...

تا قبل از پر زدن سحر می شنیدم که کسی هست آن بالای بالا که گلچین می کند بندگانش را ولی بعدا دریافتم که درست می گویند ....

دریافتم کسی هست که در گوش ها زمزمه می کند که سحرم تو را چه به این دنیای ظلمانی ...

کسی هست که انگار نمی اندیشد که
" سحر را چه به تنهایی و سکوت "

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت13:25توسط علی | |