تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

می نویسم از کفش ولی نه اندازه و مارکش که این روزها کارکرد وارونه ی کفش برای خیلی ها شوق آفرین گشته و آن را ماندگار دانسته اند یا نشانه ای دیده اند غلت خوردن آن را در آسمان مبنی بر نابودی تمام بوش و امریکا !!! ماجرا را همه می دانید و لازم نیست بازگویم آنچه را که مبرهن است و بارها دیده شده و روی آن چه مانورها که نگشته ! کنفرانس مطبوعاتی پایانی مردیست به نام جرج دبلیو بوش ، پرزیدنت سابق امریکا که همین روزهاست که کلید کاخ سفید را تحویل بارک اوباما دهد ، از همین روست که به قلمرو آسیایی خویش قدم نهاده برای خداحافظی از مردمانش ولی در عراق کسی هست منتظر ( که از قضا نامش نیز همینست ) که لنگه کفش ها را از پا برون آورده و به دست گرفته تا بزند صورت اشغالگر را ، در عراق کسی هست که فراموش کرده کار خبرنگار نگاشتن با دست است نه توحش با آن و اگر از جرج بوش کینه ای به دل هست و ستمی روا گشته ، بزرگترین خدمت به وی همین نوع رفتارهای ماقبل بشریست که نه از او چیزی کم کند بلکه مردمانش را نمونه ای بی تمدن به تصویر می کشد که بهترین استدلالست این برای بوش و هم فکرانش که باید بمانیم و وحشی ها را رامشان نماییم و چقدر لُمپنی باید برای جناب مرآتی خبرنگار که لنگه کفشی به دست گیرد در خیابان های تهران و توصیه کند مردمان با فرهنگ آریایی را که چشم هاتان را ببندید و بوش را تصویر کنید و بیندازید هر چه دورتر ، بهتر !!!

می نویسم از روزی که همه چیز در ظاهر آماده بود در آزادی که روی دوستی و وحدت را ببینیم پس از مدت ها ، از بازیکنان به عدالت تقسیم گشته ی قرمز و آبی گرفته تا مربیان و لباس های به ظاهر ناآشنا !!! چهارشنبه قرار بود که دعوای عشیره ای قرمز و آبی به نام و یاد عیدی بزرگ حداقل نود دقیقه ای برود پیش فراموشی ها ، چهارشنبه قرار نبود حرفی زده شود و پیامی رد و بدل که نشان داشته باشد از اهانت که تلویزیون ، صداهای استادیوم را پایین بیاورد تا می تواند درجه اش را که چه بی فایده بود و همگان دانستند که همه چیز در همان قرارها خلاصه شده و آنچه برقرار گشت لب گزیدن ها بود و سرتکان دادن های به افسوس پیروانی و قلعه نویی و عابدزاده از آن همه نواها و شعارهای لایق همه ی تاسف ها و سر به زیر انداختن ها و بازی ای که خیلی ها انتظارش می کشیدند که زودتر پایان یابد و ببینند که آیا باز هم کسی هست در این حوالی که تماشاگرهامان را نمونه ای تقدیر شدنی نگاه کند و آنان را برترین در دنیا بنامد ؟!

می نویسم از " یلدا " که آنچنان که برایمان ملکه شده ، بلندترین شب سال است و از فردای آن با دمیدن خورشید، روزها طولانی تر گشته و تابش نور ایزدی فزونی می یابد ، چنین است که ایرانیان از باستان آن را شب زایش مهر یا خورشید می نامند و همه ساله جشنی برایش ترتیب می دهند کلان از کنار هم بودن ها و شادی های در جمع که مشاهده تغییرات پی در پی شب و روز ، مردمان را به این باور رسانده که  تاریکی و روشنایی در نبردی به سر می برند جاودانه که روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی است و کوتاه ترها نشانه ای از غلبه تاریکی  و از این روست که برای در امان ماندن از خطر اهرمن تاریکی که در این شب اندکی بیشتر می کوشد تا بلکه بماند ، همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند و بی تفاوتی شان را به اهرمن به رخ می کشیدند که اینجا جمعیست شادمان که هندوانه ی تابستانه قاچ می زند و انار آتشین هست و شیرینی و آجیل عیدانه و چه خوبست این خصلت آریایی که همه ی نیکو آیین هایش به جمعی برگزار می گردد خاطره ساز .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نگاشت :

چقدر دوست داشتم که دروغ باشد آنچه بامدادان شنیدم و چند دقیقه ای قفلم کرد در جای خود و اشکم را سرازیر ! ولی انگار راست است و سحر رومی عزیز که از همان روز نخستین وبلاگ نویسی مهربانی هایش را به خاطر دارم  از جمعمان کوچ کرده به جایی شاید بهتر ...

تسلیت می گویم این خبر ناگوار را به پدر بزرگوارش ـ سیروس رومی ـ و علی عزیز که چندان با سحر بودن را تجربه نکرد !

روحش شاد و مهربانی های بی منتهایش پاینده ...

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت16:27توسط علی | |