|
می نویسم از آنانی که انگار به انتظار نشسته اند که نوری از صبح کاذبی تابیدن گیرد در دهکوره ای و همان را بهانه نمایند که دیدید آفتاب آوردیم دلیل آفتاب ؟! و ای کاش قدری اندیشه چاشنی ناشی کاریشان می شد که این چنین سبابه نشان نمی شدند !!! ماجرا بازمی گردد به ظاهر غریب " روی کین " سرگروه سابق منچستریونایتد که مگر پاک می شود تصویرش از ذهنمان پیشاپیش شیاطین سرخ در تئاتر رویاها که این روزها مربی مستعفی تیمی است در همان جزیره به نام ساندرلند و از قضا مدتی است که با تیغ و افترشیو بیگانه گشته و محاسنی به هم زده که ظاهرش کمی ناآشنا می نمایاند ، از همین روست که Daily Mash مصاحبه ای ترتیب داده با وی در خیال و دلیل تغییر ظاهر را جویا شده که روی کین خیالی پاسخ داده جالب و خیالی تر برای ما ایرانی ها که " می خواستم قدری شبیه محمود احمدی نژاد گردم !!! " و سوژه ای داده به دستان شتابزده ی فارس و ایرنا و چندی دگر که وصفشان را بردم در ابتدای گفته ام که دنیا را چنان به هم زده ایم که محبوبمان گشته الگوی بریتانیایی ها و تیپش را در چه سالن های مدی که تمرین نمی کنند شبانه روز !!! می نویسم از آنکه وقتی پای به گیتی گذاشت ، پدر معمّمش سجده ی شکر به جای آورد و آنچنان مسرور گشت که خدادادش نام نهاد و چه زیبا نامش برگزید که هدیه ی خدا بود برای پدر و مادر قوچانی و ایرانیانی که می بایست تا هشتم آذر ماه نیمه ی دهه ی هفتاد بردباری پیشه می کردند تا آشکارا به تماشا بنشینند شاهکار پروردگار را که آن ریزه اندام چه اشک ها بر گونه ها نشاند و چه شادی ها که باعث نشد در آن روز ! اما خداداد ما شاید از همان خدایش یاد گرفته بود که ظلم را برنتابد که اندکی پیش ، روی در روی مایلی کهن ایستاده بود و بعدها در کلن آبش با سرمربی به جوی مشترک نرفت !!! خداداد تملق را نه پیشه نهاده بود که اگر چنین بود بازی های ملّی اش فراتر می رفت از 45 ولی چه خوشبختی والاتر از این که محبوب بود و هست در میان آریایی دلانی که جاده ی دل هاشان آنچنان پر پیچ و خم است که به زحمت می توانی گوشه ای را برای همیشه به نامت بزنی ولی آنکه این همه انجام داد امروز صحبت از محوش است از صحنه ی فوتبال به بهانه ی درگیری ای که البته در جای خود محکوم است ولی پاسخی جز این دارد ! و چه به هم مانند گشته اند مدیران مهرگسترمان در نـ ابـ و د گـ سـ تـ ر ی که یکی که باید متولی فرهنگ باشد از پای گذاردن بر قامت هنری گلشیفته سخن می راند و آن یکی که از قضا ( و شاید هم جفا ) ی روزگار پایش به ورزش باز شده ، از محو حماسه ساز ملبورن می گوید می نویسم از روزی که پیام آمد از بالاترین بالاترها برای پدر که دردانه فرزندت را می باید در راهمان فدا نمایی ! چه آزمون کمرشکنی بود برای ابراهیم و هاجر که از اسماعیلی بگذرند که دیوانه وار دلش بسته بودند ولی والدین که فرزند را از آن ِ همان یگانه می دانستند از خیر همو گذشتند گر چه به سختی و مادر گریان خدانگهداری بر لب راند و پدر دست پسر بگرفت و بردش بالای همان کوه شهره ولی چاقو که رسید به گلوی نازک اسماعیل ، کندترین گشت از قضا و به ناگاه ندایی آمد از آسمان که " سربلند برون آمدی از دهلیز شک و ایمان و از اسماعیلت در گذشتیم ! " و چه بسیار رستگار گشت ابراهیم در این دشوارترین آزمون گیتی . قربان روز در گذشتن از نَفس است برای نَفَس و پای نهادن در مسیر امن اوی و چه سعادت ها دارند آنانی که این روزها در همان هوایی دم می زنند که هنوز بوی اسماعیل و نوای ایزد در آن جاریست ، اگر دقّت کنند !
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|