تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

می نویسم از اویی که جزئی شده از خاطره های سبزمان با چاشنی اشک و آه ! شاید آخرین هنگام است که می خواهم از افشین بنگارم که چه کسی را یاراست که متمایز بودنش را کتمان نماید ؟! با تورقی کوتاه در ناول 2 سالانه ی قرمزها در می یابیم که وی در همان صفحات اول بدل به پروتگونیست محبوب داستان می شود که همه ی خوبی هایش را نه با دو چشم که با چهار چشم خواندیم و برگ های سیاهش را چشم بسته رد کردیم تا مبادا از امپراتور داستان روی گردانیم !!! امپراتور در همان صفحات نخست با مردمانش پیمان بسته بود که امپراتوری از دست رفته شان را دوباره به رنگ گل های رُزی در بیاورد که در هر ملاقات به آنان تقدیم می کرد و چه امپراتور نیکی بود که به پیمانش وفا کرد و چشمانمان را از اشک انباشت که سروری را باز هم به سویمان کوچاند. اما امپراتور داستان ، دلش نازک بود باز هم مانند همان گل های رُز که نتوانست اشکمان را تاب بیاورد و چمدان به دست عطای حکومت را به لقایش بخشید و بی آنکه در چشمانمان زل بزند ، با اشک خداحافظی بر لب راند و سریع روی گرداند ، اما مگر دلمان می آمد که کتابش را ببندیم و از آن روز مرتب مرور می کردیم داستان حکمران جنتلمنمان را و در صفحه ی آخر کتابمان به دستخط های متفاوت می نگاشتیم که " ای کاش دوباره بیاید " ولی در دل چیز دگر می گفتیم که می هراسیدیم از موریانه های تختش ! امپراتور بازگشت ولی انگار افشین پار  ِ ما نبود او که دیگر آنچنان مهربان نبود با کاتبان و نقالان ، انگار بدلش را به ما قالب کرده بودند که چشم در چشم می دوخت ، دندان ها را کمی روی هم می فشرد و عالم و آدم دیده را انکار می کرد ، انگار دلش را زده بودیم که هر روز به وزیران می سپرد حکومت را و به دیدار بانویی می رفت در چند هزار فرسخی ! و چه ساده ( و البته دردناک ) بود مشاهده ی تبر به دست شدن افشین را برای نابودی تخت خویش که درود چقدر موریانه را سبب گشت که کارمان را چه ساده نمودی !!! امپراتور داستان ، ناولش را می بندد که نگارنده ی رمان غرض دارد و نمی نویسد آنچنان که من آرزومندم ! و تاریخ تکرار می شود که در صفحه ی واپسین باز هم دستخط هایی هست از جنس پاییز که البته کمی متفاوت است از سلف های تابستانی اش بدین مضمون که " ای کاش تابستان ، آمدنت را ثبت نمی کرد ! !!! "

می نویسم از ادبیات ولی نه از شاملو و مصدق و حافظ و فردوسی که نورافشانیشان در تاریخ فرهنگمان ، ابدی خواهد بود که می خواهم بنگارم از کسانی که بسیار زیر ذره بینند و چه بخواهیم و قبول داشته باشیم و چه نه ، سمبولی هستند شاید گذرا از ادبیاتی که می باید فاخر باشد و اگر الگو سازی نیک نمی کند حداقل الگو زدایی نکند که این خواسته ی خُردی است از دولتمردانی که انگار برایشان همان پوپولیسم مطرح است و بس که مذموم نیست اگر رئیسشان ، مخالفان را به قطعه قطعه گشتن با " چاقوی زنجان " وعده ای دهد تامل انگیز و وزیر آموزش و پرورش ( که چه نیک بود اگر کمی به عنوان وزارتخانه اش می اندیشید و سپس سخن می راند !!! ) بسیار آرایه به کار برد در سخن گهربارش و بزرگان ادب را انگشت به دهان نگاه دارد که " برای خرید بخاری مدارس ، سرکیسه ها را شل می کنیم ! " و چه راست گفته اند که پوپولیست ، پس از مدتی خود نیز دچار عوام زدگی بی انتها می گردد !!!

می نویسم از اسفندیار که بی محل نخواهد بود اگر " رویین تن " –َ ش لقب دهیم که هر که جای او بود با تماشای رقص بانوان ترک ، ابراز دوستی با مردمان اسرائیل و توامان نمودن دف و قرآن ، امروز مکانی نداشت در راس سازمانی که می باید از میراث به جای مانده ی فرهنگی مان دفاع نماید و توریسم را ترویج بخشد . سرقفلی این بخش نگاشته ام به نام " اسفندیار رحیم مشایی " زده می شود که هموست که آبگیری سیوند را امضا می نماید و آنچنان که به گوش می رسد ، فروپاشی سقف آرامگاه افتخاری به نام کوروش کبیر را سبب می گردد که چه کسی است نداند که اول واضع جمله قوانین حقوق بشری گیتی است !!! و از سویی دگر از درج نام آن بنیانگذار قوی شوکت هخامنشیان در تقویم ملی ایرانیان می گوید !!! سخنان پدر  ِ عروس احمدی نژاد ، در همان لحظه ی نخست آن ضرب المثل شهره را خاطرمان می آورد که : " دم خروس را باور نماییم یا قسم حضرت عباس را ؟! "

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت11:44توسط علی | |