تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

می نویسم از مردی که در همان نگاه اول در می یابی که آنگلوساکسون اصیل نیست ولی حالا رئیس همان مردمانی است که که مسئولیت نژاد خود را قبول ایثاری می دانست برای برداشتن بار سنگین مدیریت رنگی ها و سیاهان بی تمدن ! می خواهم از " بارک حسین اوباما " بنگارم ، سناتور دموکراتی که مادربزرگش هنوز هم در کنیا زندگی می کند و برادر کوچکترش با کمتر از یک دلار در امریکا !!! پرزیدنتی که ابتدا گوی سبقت را از هم حزبی اش " هیلاری کلینتون " ربود و سپس کلاه از سر برداشتن " مک کین " جمهوری خواه را به احترامش دید تا بیش از پیش به معجزه ی شعار تغییر پی ببریم که اوباما جز با افکار و سخنان دگر اندیشانه اش راهی به سوی کاخ سفید نداشت . انبوه جمعیت خیابان های ینگه ی دنیا و لبخندهای روی لبان مردمانش ، خاطره ی دوم خرداد را در ذهنم متبادر می کند که آن روزها ایرانیان نیز در سر هوای تغییر داشتند و سرمست بودند از پیروزی شان . می خواهم انتهای پاراگرافم را با سر تیتر نشریه ی بسیج دانشجویی دانشگاهمان به پایان برم : اوباما ، آیا او با ما ست ؟!

می نویسم از واژه ای سه حرفی که اگر نگویم از آن متنفریم ، حداقل سپیدی اش را از جنس سپیدی لباس عروسی نمی دانیم ! می خواهم از " کفن " بنویسم که روزگاری خواهند پیچیدمان در آن تا سر ِ دست ها کمی به آسمان نزدیک شویم و سپس ... عمق زمین ناباورانه ، باورمان می دهد که آن بالا بودن ها دلخوشی کوچکی بود و گذرا ! غرض آن نیست که از مرگ سخن برانم که گوش هامان پر است از سخنان مرگ انگیز ، می خواهم از آنانی بگویم که تا همین نزدیکی ها تلنگری را به انتظار نشسته بودندتا قبل از مرگ ، سپیدی کفن را تجربه نمایند ، خیابان های شهر را سپید کنند و فریاد وااسلاما سر دهند ، فریادی که انگار صلاح نیست که امروزه حتی نجوایی را شاهد باشد که " با مردم اسرائیل دوستیم " یا حبابی زده شود از تنفسی زیر آب که " قرآن را با دف به قاری تحویل داده اند ! " بنا بر آن ندارم که همانند متعصبین خشکه مقدس فریاد برآورم ولی سخن از تبعیض ( و شاید هم پیشرفت ! ) است و اسلامی که حالا دیگر به خطر نمی افتد ، عالی الحساب تا مرداد آینده !

می نویسم از اویی که بارها از زبانش در مذمت سرمایه داری شنیده ایم و ساده زیستی پوپولیستی اش را دلیل پرزیدنت شدنش در سوم تیر ماه 84 می دانیم . انگار قرار نیست که هفته ای از رئیس ننویسم که انگار نامش را نامرئی بر قلمم حک کرده است ! می خواهم از رئیس بنویسم ، همان که روزی روی زمین می نشست با همان کاپشن کرم رنگ و راه رهایی را در ساده زیستی خود و مردانش می دید ، او بارها عنوان کرد که نام مفسدان اقتصادی در جیبش است ولی هر بار که دست به جیب کاپشن برد ، چشمکی زده شد که عکست با دست ِ در جیب اصلا ... خوب نمی شود ! همان مرد ساده زیست ِ نارمک نشین ، این روزها که سرخورده است از ماجرای کردانش ، نامی را بر سر زبان ها انداخته که روزی عماد افروغ ، ثروت میلیاردی اش را باد آورده و مشکوک می پنداشت . محصولی ، محصول نگاه احمدی نژاد است ، نگاهی که قاعده ای در کارش نیست !!!

__________________________________________________

پی نگاشت :

سعیده ی عزیز در وبلاگ مصاحبه اش ، لطف کرده و مصاحبه ای با پیاده ترین بلاگر دنیا انجام داده که فکر نمی کنم اعصابتان را خرد کند ، دعوتتان می کنم به خواندن مصاحبه ! 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت8:56توسط علی | |