|
می نویسم از " عوضعلی کردان " که غزل خداحافظی اش را در پاییزی ترین روز زندگانی اش خواند با این نوا که " سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم ... " . کردان هر که بود و هر چه بود بالاخره تمام شد و رشوه ی 5 میلیون تومانی معاونت پارلمانی دولت که اصلا به رئیسش ربط نداشت !!! نتوانست کاری از پیش برد ، ذکر نام دختران وزیر دیروز و اظهار بیماری بانویش به مظلوم نمایی تعبیر گشت و نیامدن رئیس را عده ای به فراست او مربوط دانستند و بخشی نیز آن را به توصیه ی مقامات بالاتر نسبت دادند. پر واضح است که دولت نهم بر نمی تابد عمل نزدیک ترین پارلمان را به خود پس غیر قانونی می پندارد رفتن کردانی را که 3 ماه پیش پسوند نامش " دکتر " بود و کلی برای دانشجویانش گفته بود از خاطرات آکسفورد نشینی و آنان را با تمسخر یاد کرده بود که " شما که دانشجو نیستید ، ما در آکسفورد چنین می کردیم و چنان " ولی در رویاهایش نیز نمی دید که تمام شود داستان دکتری اش با یک فوق دیپلم ساده از دانشسرای ساری ، آن هم با دو سال مردودیت !!! آن مرد سه شنبه با کت و شلواری روشن به مجلس آمده بود تا بلکه معجزه ای در گلدان ها رخ دهد و مانند ابرهای کبود آسمانش ، سفید به کبود تبدیل گردد ولی آنچه اتفاق افتاد محرکی بود برای سیل چشمانی که می گفت دل به پاییز نسپرده است ! می نویسم از مجله ای که آمده بود تا پس از " شرق " و " هم میهن " ، باز هم " محمد قوچانی " و گروهش را به عنوان نسلی ممتاز از ژورنالیست های حرفه ای و درجه اول در فضای نشریات ایران مطرح نماید . " شهروند امروز " با کاغذ های گلاسه ، رنگ بندی عالی و ژورنالیست هایی زبردست همانند مسعود بهنود ، محمد قوچانی ، امیر قادری و ... آمده بود تا با همان تورق کوتاه نیز تفاوتش را با دیگر هم کاران میهنی پی ببریم و شباهتش را به بزرگان هم صنف دنیا مانند تایمز . توقیف شهروند امروز با تمام انتقادات ماه های اخیرمان به مسیر جدید قوچانی _ که با آن داستان شهیر شیخ و سید به اوج خود رسید _ را اتفاقی نامیمون می دانم برای فضای رسانه ای کشور که بیش از گذشته حذف منتقدان و روشنفکران را ناظر است و دولتی مهرورز ! که بر خلاف گذشته ، خود متولی حذف شرق و هم میهن و تهران امروز و شهروند امروز گشته است ، جامعه ای تک صدایی را خواهان است که نبیند آنچه را که ناسره نمی پندارد و دم برنیاورد از نا به هنجاری ها . شاید اصلا دولت نیازی نمی بیند به امروزی بودن شهروندانش ! می نویسم از جمعی که شامگاه پنج شنبه گرد هم آمده بود تا تلنگری بزند به " محمد خاتمی " که حجت برَت تمام شده با حضور و حمایتمان از تو . می نویسم از سهیل محمودی و عبدالجبار کاکایی و محمد مصفا و لیلا حاتمی ! می نویسم از " لیلا حاتمی " که نامش یاد پدر را برایمان زنده می کند با آن مادر ِ مادرانه اش و خودش برایمان بسیار خاطره ساخته از هنرآفرینی اش ,می گویند لیلا بغض همه را باعث گشته است با آن جمله ی ساده ولی تامل برانگیز که ایمان خاتمی را به وی یادآور می شود که " آقاي خاتمي ما از شما مي خواهيم به اندازه ايمانتان مصمم باشيد و به خاطر کودکان و کساني که نمي خواهند کشور را ترک کنند در انتخابات حاضر شويد " . همه ی آن 1500 نفر آمده بودند تا ندا برآوردند که با تمام انتقادهامان ، شولای سپیدت برایمان نوستالژی ای ساخته بس شیرین ! که این روزها قدرش بیشتر می دانیم و در سر سودای بازگشتش داریم ! آنها همراه با بسیاری دگر از هم میهنانشان هم نوا گشته بودند که ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم و اگر باز آیی ، بودنت را این بار نیز غنیمت می دانیم و موج سومی می سازیم به خروش امواج خلیج همواره پارسمان که پارسیان را افتخار برانگیزاند .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|