|
می نویسم هایم را از پی می گیرم با امیدی که این روزها صفت " کورسو " بسیار برازنده اش است. می نویسم از شخصیتی که تا کنون بسیار از او نگاشته ام و نگاشته ایم ، از مردی که علی رغم تمام انتقادهایم همواره کاراکتر کاریزماتیکش را ستوده ام و روشنفکری بی منتهایش را که برایمان جای بحث چندانی نمی گذارد که همین مشخصه ها سبب می گردد که محمد خاتمی بر خلاف جانشین امروزش میزبان بزرگان سیاست دنیا باشد ، قدم گذاردن کوفی عنان و رومانو پرودی و ... در خاک اهورایی سرزمین ایران ، بیش از پیش بر مردمان ایرانی ثابت نمود مقبولیت جهانی سید همیشه خندان را که حتی پس از دوران قدرتش آنقدر نغمه ی خوش در ذهن دوستان اندیشمند خارجی اش به جای گذاشته که با اشاره اش رنج مسیر به جان می خرند و قدم به سرزمین شکوهمندی می نهند که در سال های گذشته اش بارها و بارها بزرگان سرزمین های کهنی چون بولیوی را در خود دیده است که با قدم نهادن در " کارخانه ی ایران خورو " دامن از دست می دهند ، دو چشم دیگر قرض می گیرند و آن را به عنوان اولین و بزرگترین خاطره ی دیدارشان از یک کارخانه ی اتومبیل سازی قلمداد می کنند و ما ایرانیان را مشعوف می کنند از دوستی دوستان بزرگی چون ایشان !!! ولی خاتمی داستان ما هنوز که هنوز است در آنسوی جوی نشسته ، چشمانش را به دوردست دوخته و گل رُز معروفش را پرپر می کند با نوای خسته کننده اش : " می آیم ، نمی آیم " . می نویسم از گلی سینمای ایران ، بازیگری که بیش از همه در چهره اش معصومیتی غریب هویدا بود و سادگی ای که از نوع خودش بود و البته هست. از گلی این روزها خیلی ها گفته اند و نوشته اند و در این میان آنچه فراموش کردند آنهایی که تا توانستند بر او تاختند این بود که گلی داستان ما حقی دارد به نام انتخاب که پروردگارش به او عطا کرده و همان پروردگار بارها سفارشمان کرده به رعایت حقوق آفریده هایش که از حقوق خود خواهد گذشت منتها از حق آنان خیر ! امری که کاش آنهایی که از بامداد تا شامگاه دم می زنند از مسلمانی و خداپرستی قدری به یادش می آوردند و همانند کیهانیان گلی ما را تا مرز " بدکاره گی " پیش نمی بردند !!! گلشیفته به ینگه ی دنیا می رود و روسری از سر بر می دارد و روی فرش قرمز عکس هایی می گیرد که بیش از همه هویدای آنست که تا این نزدیکی ها سودای بازگشت به وطن ندارد ، درست یا نادرست تصمیمش بر عهده ی خودش ولی بیایید با احترام به تصمیمش بنگریم و دریابیم که چه شد که او چمدان سفر بست ، اشک در چشمانش حلقه زد و سرزمین مادری را با تمام خاطرات و مخاطراتش بدرود گفت !!! به قول " حسین زمان " گلشیفته تکلیفش مشخص است ، گلشیفته است دیگر ، بیایید خودشیفته هایی چون کردان را دریابیم ! می نویسم از علی که دور جدید رقابت با همنامش در تیم ملی را به سود خود خاتمه داد.رقابتی که 8 سال پیش در سالن فوتسال گیشا کلید خورد و درگیریشان را در پی داشت ، با جمله ی مشهور کریمی که " انگار خدا ، دایی را بغل کرده و بوسه ای نیز بر لبانش نهاده " شدت گرفت و در جام جهانی 2006 و ائتلاف مشهور سه نفره ی " کریمی ، مهدوی کیا و نکونام " مبنی بر پاس ندادن به تافته ی جدا بافته ی فوتبال ایران ، به اوج رسید و چند روز پیش با عدم پذیرش دعوت دایی در تیم ملی بیش از پیش آشکار گشت. ماجرا از آنجا آغاز گشت که علی کریمی حقوق 2 میلیارد در سال قطری ها را رها می کند تا قدم به تیمی بنهد که 10 سال پیش چهره اش کرد ، آن هم با مبلغی در حدود 70 میلیون تومان برای یک سال ! همه از سناریوی جادوگر می نویسند برای استفاده از اهرم فشار 30 میلیون هوادار سرخ بر دایی و دعوتش به تیمی که این روزها صفت ملی کمی برایش نا آشناست ! اما آقای شماره 8 باز هم ثابت کرد که همه چیز دارد برای آنکه خاصش بنامیم ، جادوگر دعوت آقای دیکتاتور را نمی پذیرد که دوست ندارم با فشار و ترحم برخی چون ایشان ملی پوش شوم !!! آنچه باید بدان اعتراف کنم آنست که کریمی با بازی نکردن در تیم دایی [ و نه تیم ملی ] بیش از پیش برایم محبوب شده است .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|