|
ازکودکی ها به یاد دارم که می گفتند کتاب یار مهربانیست که سخن ها گوید فراوان با آنکه زبانی قرمز رنگ در او نمی یابیم !!! بنا بر آنکه از سوی دوست بسیار عزیزم شازده خانم به یک بازی وبلاگی دعوت گشته ام با نام سرگذشت کتابخوانی من ، می خواهم از روزگار هم نشینی ام بنویسم با کتاب .البته سعی من در این پست بر این بود که نه از تمام کتاب ها که از آنهایی نام برم که برایم تفکری نوین به ارمغان آورد تا متفاوت بیندیشم و عمل کنم . بر خلاف اولین ها که همواره خاطره می شوند برایم ، اولین کتابی که خوانده ام را به یاد نمی آورم اما خاطره ی خرید نخستین کتاب زندگی برایم هنوز هم جالب است. دبستان ما دیوار به دیوار دبستان دخترانه ای بود که همین باعث شده بود شیطنت پسرکان و دخترکانی را که به هر صورت سعی بر این داشتند که ثابت نمایند برتریشان را ، از پاشیدن آب از روی دیوار مدرسه بر سر آن طرفی ها گرفته تا شوت کردن توپ فوتبال به آن طرف تا شاید بر سر غیر همجنسان بخورد و لحظاتی شادشان کند از این امر. روزهای نخست آبان ماه 1372 بود و من و همکلاسی های کلاس دومی ام را برده بودند به دبستان دخترانه ی بغلی تا از نمایشگاه کتابشان بازدیدی کنیم و کتابی بخریم . خانم مدیر دبستان مجاورمان که اتفاقا از همکاران و دوستان مامان بود ، برایم چندین کتاب جدا کرد و من تنها یکی را به عنوان اثر برگزیده ام انتخاب کردم که هنوز هم نام و داستانش را از بَرَم : " آتش نشان کوچولو " . بر خلاف کتاب های انتخابی خانم مدیر که هرگز رویشان را باز نکردم ، آتش نشان کوچولو را بارها خواندم و روی تک تک صفحاتش نامم را نوشتم تا مبادا سرقتی رخ دهد !!! کانون پرورش فکری رفتن آن روزهایم نیز همانند جمله فعالیت های تابستانی ام چندان جدی نبود و گل کوچک کوچه را ترجیح می دادم به کانون و برنامه های گاه ملال انگیزش اما این بدان معنا نبود که از کتاب های کانون دریغ کنم ، کتاب هایی که البته هر چه بیشتر فکر می کنم که نام یکی را به خاطر بیاورم ، حافظه ام کمتر به یاری می آید. دروغ چرا دوران راهنمایی را می توانم دوران دوری مطلق از کتاب نامگذاری کنم به سبب تمام شیطنت های خاص دوران نوجوانی که وجودش لازمه است و البته کاش همراه با کتاب سپری می شد .دبیرستان که آمدم چالشی را آغاز کردم با اطرافیانم که آنچه را شما می گویید نمی پسندم و در این راه از کتاب هم یاری جستم ، خواندن " شریعتی " و کویرش را از برترین هم نشینی های کتابی ام می دانم و جمله ای از کویر که هرگز از خاطرم نمی رود : " زندگی را به بیداری بگذرانیم که سال ها به اجبار باید خفت " اگر از شریعتی هیچ نیاموخته باشم و همین تک جمله را اندکی به کار بندم ، تا همیشه مدیون روشنفکری اش خواهم بود. آن روزها " پیرمرد و دریا " را هم می خواندم اما به اندازه ی " حمید مصدق " و شعرنوی بی بحثش برایم خواستنی نبود. همیشه گفته ام که حمید مصدق را شاعری می دانم که از برای زندگی شعر گفته با همان لحن دوست داشتنی و از نوع زندگانی اش : ساده،صمیمی و روراست . هنوز که هنوزست وقتی برای چندین و چندمین بار " آبی ، خاکستری ، سیاه " اش را می خوانم برایم لذتی غریب به ارمغان می آورد و خونی جدید. نمی توانم توصیف کنم علاقه ام را به " سووشون " سیمین دانشور که جرقه های ناسیونالیستی و فمینیستی وجودم را شعله ور کرد با آنچه بر سر " زری " داستانش می آمد ، از شکم تکه پاره از زایمان های متعدد شبیه نقشه ی ایران شده اش تا آنچه بر سرش می آوردند و به جرم زن بودن یارای مقاومت در برابرشان نبود. زری و شخصیتی که چند سطر بعد درباره اش خواهم نوشت دو شخصیتی بودند که شدیدا سمپاتی ام بر می انگیزانند. سال های دانشجویی به واسطه ی رشته ی تحصیلی ناول ، نمایشنامه داستان کوتاه های بسیاری به زبان اصلی خواندم ، از " تایفون " ، " اتلو " ، " در انتظار گودو " و " بر باد رفته " گرفته تا " سرگذشت هکل بریفین " که با هکل بری فین ارتباط بیشتری برقرار کردم اما نه به اندازه ی بعدها که " مزرعه ی حیوانات " جرج اُرول را خواندم و چقدر هم مشابهت پیدا کردم بین خودمان و آن کاراکترها و شاه جمله اش : “ ALL ANIMALS ARE EQUAL BUT SOME ANIMALS ARE MORE EQUAL THAN OTHERS ” آشنایی دورادورم با " مسعود بهنود " را با " این سه زن " تبدیل به شب هایی با کتاب بهنود کردم که مردیست با قلمی فوق العاده که بیش از همه ی ژورنالیست های معاصر تحسینش کرده ام و همواره سعی بر این داشته ام که کمی همانندش بنگارم ، دو سالی می شود که هر روز به سایت استاد بهنود سر می زنم تا بلکه نگاشته ای جدید هدیه مان کرده باشد که همانند همیشه باعث شود بدون توجه به گذراندن وقت ، 2-3 باری بخوانمشان . و آخرین کتابی که برایم اندیشه ساز و سرنوشت پرداز گشت ، اتو بیوگرافی به واقع شاهکار " جیمز جویس " بود به نام " چهره ی مرد هنرمند در جوانی " که نثر بی مانند جیمز جویس سبب می گردد که با " استیون ددالوس " ش همانند زری سیمین دانشور زندگی ها کنم . استیونی که همه چیز را تجربه می کند ، از خشکه مذهبی های زمانش گرفته تا بی دینی مطلق ، از ترسیدن و پذیرفتن آنچه مکررا بر او تحمیل می شد گرفته تا تمام قد ایستادن در برابر آنها و سر انجام بنا بر این می گذارد از همه ی تعلقات دل بکند و مسیری نوین را آغازگر باشد با اندیشه ای دگر و آن هنگامست که بالی می گشاید به طول اندیشه ی ستودنی اش. و سپاس از شمایی که خواندید سرگذشت مرا با این کتاب ها که هر کدامشان برایم راهی دگر بودند و برای ادامه ی این بازی خوشحال می شوم که همه بنویسید از سرگذشت هاتان با کتاب و از این بابت است که نامی به میان نمی آورم.
می نویسم هایی بر آمده از دل را فریاد می کنم به امید گشودن پنجره هایی رو به آفتاب فردا ! می نویسم از کسی که قرار است مسئول امنیت ایرانمان باشد ، کسی که می گویند قرارست انتخابات آزاد برگزار کند و نگذارد مو لای درز رأی مردمان پارسی زبان رود.می خواهم از " علی کردان " بنویسم که تا همین چند روز پیش دکترا داشت از " آکسفورد " در حقوق ولی کار بدان جا رسید که سایت آکسفورد فریاد برآورد که " تا کنون افتخار میزبانی عوضعلی کردان را نداشته ایم ، پس مدرک ایشان تنها به کار دکور ایشان می آید و بس " ولی عوضعلی داستان ما ، داستان آکسفورد و توکلی و سایت الفِ چند روزی فیلتر شده اش را باور نداشت و پا می فشرد بر خوردن دود چراغ شبانه در راه کسب دکترای آکسفوردی اش . آب ها داشت از آسیاب می افتاد که مجلس تاب نیاورد و دکترای وزیر کشور را تقلبی دانست و بعد ها که کاشف به عمل آمد ، برخی در فوق لیسانس و لیسانس دانشگاه آزادی ِ ایشان نیز شک کردند و نتیجه آن شد که علی ماند و فوق دیپلمش . واکنش کردان اما جالب ترین قسمت ماجراست : " از آنهایی که دکترای تقلبی را برایم جور کرده اند ، شکایت می برم به دیوان قضایی " ، نمی دانم چرا وقتی ناول چند هزار صفحه ای رئیس را با کاراکتر هایی چون کردان و مشایی ، سِتینگ کلمبیا و سازمان ملل و تِمِ راستی اش ورق می زنم یادش به خیر می گویم محمد خاتمی خودمان را که این روزها خیلی ها سودای بازگشتش را دارند ولی او آن طرف جوی نشسته ، به قول خودش بد اخلاقی می کند و گل رُزش را پرپر می کند با این نوا : می آیم ، نمی آیم ! می نویسم از اویی که نامش جدا ناشدنیست از ملبورن و ورزشگاه شهر لیون. در مورد مردی می خواهم صحبت کنم که با صدای حماسی اش جزئی از شادی هایمان بود در بازی با استرالیا و اِمریکا. " جواد خیابانی " تا مدت ها گزارشگر شماره یک فوتبال های داخلی و خارجی بود تا اینکه پدیده ی بی نظیری چون " عادل فردوسی پور " از زیر سایه ی او بیرون آمد.زان پس اقبال تلویزیون نیز به خیابانی روز به روز کمتر می شد ، آنها نیز از خمیازه های شبانه ی جواد خان به ستوه آمده بودند ، انگار جواد خان دغدغه ای غیر از مسلمان کردن بازیکنان نامی دنیا نداشت و چاپلوسی های این مسئول و آن یکی که زمینه را فراهم آورد که محبوبیتش کمتر و کمتر شود . این ها را گفتم تا در نهایت بگویم که انتخاب " جواد خیابانی " برای گزارشگری دربی کار هر کسی و به هر دلیلی که بوده است ، اشتباه بود . جواد خیابانی نشان داد که دیگر حتی نمی تواند تعصب باشگاهی اش را پنهان کند که این مسئله در دقیقه ی 70 بازی به اوج خود رسید ، هنگامی که بیست دقیقه مانده به پایان بازی کار را تمام شده دانست و امیر قلعه نویی را فاتح دربی پایتخت. صدای کوتاه جواد خان هنگام حملات پرسپولیس و فریاد او برای حملات استقلال باعث شد که بیش از پیش جای عادل دوست داشتنی مان را خالی کنیم و بگوییم : روزت رفته جواد خان ! می نویسم از کسی که مدت ها سعی بر این داشت که " جنتلمن " لقب بگیرد ولی بالاخره روز جمعه عنان از دست داد و دوباره همانی شد که انتظارش را داشتیم . " امیر قلعه نویی " با واژه های منحصر به فردش همانند " کُلُ یوم " بیش از پیش ما را به این نکته رهنمون می کند که وی سمبُل مربیان سنتی در روزگار کنونی فوتبال ایرانست ، کسی که در همه چیزش " علی پروین " را الگو قرار داده است ، از ناسزاهای ناگفتنی در رختکن پس از باخت گرفته تا طرز بیان خواسته هایش ، از حمله اش به بازیکن خطا کارش گرفته تا انتقاد ناپذیری سر سختانه اش . در این پست بنا بر آن ندارم که از حمله ی امیر به " بیژن کوشکی " پس از بازی بنویسم که نتوانسته بود از پس " علی کریمی " بر آید ولی می خواهم بنویسم از اویی بنویسم که مدتی بود از اصل خویش دور مانده بود و جمعه مجال خوبی بود تا روزگار وصل خویش را بازیابد و بشود همان امیری که می شناختیمش. از پوزخندهای گاه و بیگاه امیر در هنگام صحبت های " افشین قطبی " گرفته تا جواب دادن تمجید افشین قطبی از بازی تیمش با حمله به او در کنفرانس مطبوعاتی پس از بازی که افشین قطبی کسی نیست که بخواهد در مورد تیم من اظهار نظر کند ، جملگی نشان می دهند که امیر آبی ها عوض نشده ، همانیست که بوده .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|