تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

 

می نویسم هایم را از سر می گیرم با امید به گشودن پنجره هایی رو به فردا !!!

می نویسم از مردی که روزی حماسه ساز بود. می خواهم از اویی بنویسم که گستره ی صفت هایش بی نظیر است ، گستره ای که از " سید همیشه خندان " آغاز می گردد، " سوپاپ اطمینان " را میانه است  و به " برانداز " ختم می گردد . این پستم را به " خاتمی " اختصاص می دهم اما نمی خواهم همانند برخی  چنان سفیدش تصویر کشم که گویی هویتی آسمانی داراست یا چنان سیاهش بنگارم که گویی بدهکار زمین و زمانست ! خاتمی داستان من خاکستریست همانند جمله کاراکترهای مورد پسند من. 3 سال پیش که برای آخرین بار خاتمی را با آن عبای شیری رنگ بر صفحه ی تلویزیون دیدم که خداحافظی کرد از مردم و خیابان پاستور، شاید هیچ گاه گمان نمی بردم که با آن همه انتقادی که بر او وارد می دانستم ، روزی دوباره در رثایش بنویسم و یادش  به خیر گویم اما روزگار اینسان برایمان نگاشته است که روزی دوباره ستایشگر کسی باشیم که قبلتر ها گمانش نمی بردیم .خاتمی داستان من گرچه چندان جسارت نداشت ولی صداقت که داشت که روز آخر ریاست جمهوری اش در چشم همه زل زد و گفت : امروز صبح نمازم قضا شد ! خاتمی داستان من سرعت نداشت ولی اندیشه اش ستودنی بود و هست.خاتمی داستان من آنقدر برای مخالفشانش مهم است که روزی تهدید به " رد صلاحیت " ش می کنند و روزی برایش دل می سوزانند که "نیا که این مردم رایت نمی دهند " که همین هراس روبرویی هایش است که به مسیرش دلگرمم می کند و سبب می گردد که زیر طومار الکترونیکی امضا کنم با این سر تیتر که با تمام انتقادهامان بازگشتت را آرزومان است .

می نویسم از افشین قطبی . همانی که برایش بسیار صفت و لقب ساخته ام و ساخته ایم از جنتلمن گرفته تا امپراتور ، همویی که تا دو هفته پیش تنها یک رویش را دیده بودیم ، افشین را تنها با لبخندی بر لب به یاد داشتیم ، با واژه هایی گلچین شده و موهای ژل زده که او را متمایز می کرد از امثال  " علی دایی " و تلخی کلامش یا " اکبر میثاقیان" ی که از مرتب کردن موهایش به کمک آب دهانش دیگر چندشمان نمی شود چرا که به امثال او خو گرفته بودیم .اما یکشنبه سوم شهریور ماه 1387 نقطه ی عطفی در شناخت ما از قطبی بود.نه ، نمی خواهم بگویم که  " ر" هایش کمتر می زند ،دیگر به برنامه " پروگرم " نمی گوید نه ، می خواهم بگویم  بالاخره دانستیم که او هم عصبانی شدن را بلد است ، او هم می تواند داور را متهم کند ، او هم حرف هایی می زند که از محمد علی آبادی گرفته تا دادگاه انقلاب را حساس کند ، او هم بلد است بگوید که دیوانه ام که آمده ام ایران که پاسپورتش را توقیف کنند و کوچکانی همانند " آخوندی " برایش خط و نشان بکشند و این همانیست که هراسش را داشتیم . تحویلش بگیرید بالاخره موفق شدیم افشین را هم ایرانی کنیم.خوش آمدی به جمعمان افشین !!!

بازهم به قول " حمید مصدق " ، سمند قلم پای می کوبد و به یاد کسی می نگارد که این چهل و اندی روز بیش از گذشته به او نزدیک شده ام و چه خوشبختی والاتر از این که پس از پر زدنت ، در سرها هوای تو باشد و جرقه ای باید تا اشکی شاید و این یعنی مردمانی چنین سخت گیر نغمه ات را به خاطرهاشان سپرده اند ، این جرقه شاید با نگاشته ای از آن - به قول " مسعود بهنود " - ابر مرد زده شود که ابرمردان این روزها نه هیتلر گونه اند که تنها داد و دهش کنند ، این روزها باید خیلی هنرمند باشی که " ابرمرد " لقب گیری ، شاید باید همانند خسرو باشی با نوایی روح  نواز که از گوش وارد می شود و چشم ها را نوازش می کند تا چنان ببارند که موقع افطارگرسنگی و تشنگی از یاد ببری و همراه صدایش که از شبکه ی دوم پخش می شود با اشک روزه باز کنی و اینجاست که چه درود ها که بر روان " امیر مدرس " و برنامه ی خوبش می فرستم با این حسن سلیقه. استاد صدایش هنوز رسا بود و دل نواز :

سلام !

حال همه ی ما خوب است ،

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت13:28توسط علی | |