|
می نویسمی دیگر بدان امید که می نویسم برایمان تبدیل به عادتی نیکو شود که از یاد بردن آن را از یاد ببریم. می نویسم از " رئیس شورای امنیت ملی " . می خواهم از " سعید جلیلی " بنویسم ، همان دانش آموخته ی علوم سیاسی دانشگاه خاص امام صادق که گفته می شود ایده ی نامه نگاری رئیس به جورج بوش و آنجلا مرکل و ... از او بوده است و از افراد معتمد اوست در سیاست خارجی .سعید جلیلی جایگزین " علی لاریجانی " گشت که با رئیس به بم بست رسیده بود ، " فاطمه رجبی " رفتنش را به سود اسلام و انقلاب و در نهایت ایران می دانست و همانند این سه سال به استعفایش وا داشتند . آنچه باعث نگاشتن من در مورد جلیلی گشت ، تصویری بود که چند روز پیش از او در گیرنده ی خانگی ام دیدم که باعث شد که آسیب تلویزیون را بر بینایی از یاد ببرم و چشمانم را به آن بچسبانم که آیا صحیح بود آنچه که از دور می دیدم . بله 23 سالگی سن چندان بالایی نیست و درست دیده بودم که رئیس تیم مذاکره کننده ی هسته ای ایران با کشورهای 1+5 با " پراید " عازم فرودگاه گشته است تا بیش از گذشته به یاد بیاوریم که او از مردان خاص احمدی نژاد است . در نبرد بی پیرایگی و آبروی ملی ، مطمئنا دومی را انتخاب می کنم چرا که به هر صورت این روزها تصویر سعید جلیلی ، تصویر تمام مردمان متمدن ایران زمین است ، تصویری که با پراید شخصی ایشان چندان جور در نمی آید. جناب جلیلی ، کاش بنز سوار می شدید و داستان هسته ای را تا به امروز به پایان رسانده بودید !!! می نویسم از تحریم که قرار بود خم به ابروان همواره ی گشاده ی مردمان ایران زمین نیاورد ، باعث توسعه و شکوفایی علمی و صنعتی گردد و نوای مردمان را سبب باشد که : " عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد . " شاید از این تثلیث تنها مورد دوم اندکی تحقق یابد ولی حساب دگران با همان خدایی است که اگر اراده نماید ، عدوی بدخواه را سبب نیکی می کند . پس از تورم که گلوی مردمان را سخت می فشارد و راه گریزی از آن ندارند ، این روزها پیدا کردن حریف تدارکاتی برای فوتبال ایرانی تبدیل به معضلی گران گشته که به " آپولو هوا کردن " می ماند. پس از بوسنی که همه ی کمک های ملی و دولتی ایرانیان را فراموش کرد و زیر قولش زد ، این بار نوبت به سویا ، مالاگا و مصر رسیده که توافق از یاد ببرند و از بازی با ایرانیان سرباز زنند تا شاگردان دایی بدون حتی یک بازی تدارکاتی سرزمین ماتادورها را به امید روزهای بهتر ترک گویند.ای کاش داستان هزار و یک شب هسته ای مردمان این سرزمین به نیکی تمام شود نه با شیپور سرسام آور جـ نـ گ !!! می نویسم از اویی که عطر کلامش همواره سر ذوقم آورده و همیشه تحسینش کرده ام و در موردش گفته ام که از آنهاست که می ماند چون از ازل برای ماندن خلق شده . می نویسم از ستاره ای که زیر لب خداحافظی گفت ، با نجابت رویش را برگرداند و رفت تا جاده پشت سرش آه سردی بکشد ! می نویسم از جنتلمنی که انگار می دانست که موعد غزل خوانی او نیز فرا رسیده که گزیده کاری را اندکی فراموش کرده بود و تله فیلم و سریال و فیلم سینمایی برایش چندان تفاوتی نداشت و تنها خواسته اش این بود که دیده شود و باید غمگینانه بنویسم که این دیده شدن ، بامداد جمعه ی گذشته به اوجش رسید و این مردمان به رسم دیرینه شان پس از فرو بستن چشمانش بسیار او را دیدند و باورش کردند و آه سردی از سینه را باعث شدند که : " چه گوهر کم نظیری از کفمان رفت " . هنوز که هنوز است ، نوای دلآرامش مدام در گوشم می پیچد که " زعفرونی باش رفیق " ( با همان " استرس " دلکش ِ روی سیلاب نخست ) ولی نه خسرو جان ، بخواهم هم نمی توانم زعفرونی باشم ، تو که " شکیبایی " بودی ، " شکیبایی " از یاد بردی ، من که دیگر جای خود دارم ! هامون جان ، شاید زعفرونی نباشم و نباشیم ولی اطمینان داشته باش که سهم تو از ما ، بیش از یک " یادش به خیر " ساده خواهد بود .
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|