|
می نویسم حالا دیگر تبدیل به ترجیع بند نگاشته هایی گشته که از دل برمی آیند به این امید که لاجرم بر دل نیز نشینند. می نویسم از آقای محبوب که 33 روز پس از آنکه چمدان هایش را با بغض بست و گفت: " از ایران می روم ، شاید برای همیشه " ، برگشت ،بازهم گردنش را با زاویه ی 45 درجه ی همیشگی خم کرد و گفت : " به عشق هواداران و خدمت به سرزمین مادری بازگشتم ".نه ، اشتباه نکنید ، نمی توانم خوشحالی ام را برای بازگشت " افشین " _ که حالا دیگر ناخودآگاه " امپراتور " را در پس نامش می آورم _ پنهان کنم ولی آنچه مشغولم نموده ، احساسی از قبیل احساساتی است که این سال ها بسیار تجربه اش کرده ام و کرده ایم ، احساس می کنم که باز هم هوادار پرسپولیس خام شده است و فریب پوپولیستی خورده است.در این 33 روز چه گذشت که او برگشت؟ آیا امکانات پرسپولیس در سطح یک تیم بین المللی ارتقا یافت؟! آیا مشکل " بانو یوروم " حل شد؟! آیا مشکل کاشانی و استیلی بودند که رفتند ؟! برای گرفتن جواب پرسش ها کافیست به چشم های افشین خیره شوید تا دوباره صداقتش را ببینید ، وقتی که می گوید : " برای من بسیار ارزشمند بود که رئیس ورزش مملکت با من تماس می گیرد و به خاطر هواداران تشویق به آمدنم می کند " .افشین باز هم با لحن دوست داشتنی همیشگی اش کلید می دهد . می نویسم از " محمد علی آبادی " که هفته ی پیش در چشم همه زل زد و گفت : از اول هم " کاشانی " را نمی پسندیدم و تنها دستور " احمدی نژاد " مرا به امضای حکم مدیر عاملی اش واداشت .رئیس ورزش مملکت ، عمل اکراه آمیز پارش را اصلاح می کند و کاشانی را پس از قهرمانی تیمش اخراج می کند! او آن قدر ها با هوش است که بداند ، برکناری مدیر عامل تیم قهرمان یعنی از دست رفتن محبوبیت شاید نداشته و به جان خریدن ناسزای میلیون ها نفر .تنها یک گزینه برای دوری جستن از این گرداب می ماند : بازگرداندن افشین به هر قیمتی . رئیس سازمان تربیت بدنی دولت نهم _ که همواره تلاش می کند که ناکامی اش را در ورزش قهرمانی با توفیق نسبی اش در ساخت و ساز اماکن ورزشی بپوشاند _ می داند که محبوبیت قطبی به مراتب بالاتر از کاشانی است ،او نیک می داند پس از بازگشت افشینی که کاشانی نخواست یا نتوانست او را نگاه دارد ، خیلی ها شک می کنند به کاشانی که مبادا نامش "حبیب " نبوده است و اصلا دوستی ای در کار نبوده است. حضور دوباره ی افشین قطبی را به جمعمان تبریک می گویم ولی نمی دانم شاید اشکال از بینی ام است که حتی از صفحه ی تلویزیون هم بوی سیاست ، دورنگی و پول را در حوالی آغوش گرم افشین و مادرش حس می کنم. همین بوهاست که گاهی مرا به این سو می کشاند که زبانم را گاز کوچکی بگیرم و آرام بگویم : " ای کاش نمی آمدی افشین جان " . می نویسم از عدد " 18 " که در دوران مدرسه ، برایم چندان تنفر انگیز نبود ولی از 78 به این طرف خاطره ای تلخ تداعی می کند که ناگریزم از اینکه می نویسمی را به آن اختصاص دهم . 18 تیر که صفت فاجعه به حق شایسته اش است ، تراژدی ای رقم خورد که شاید در عصر ما چندان به آن پرداخته نشده باشد ولی اطمینان داشته باشید که بعدها کتاب های تاریخ بسیار خواهند نوشت از اعتراض دسته جمعی ساده ی دانشجویان به دلیل توقیف روزنامه ی سلام که به دلیل ندانم کاری برخی ، تبدیل به یورش شد ، حمله ی شبانه به کوی دانشگاه را به دنبال داشت و جان یک دانشجو را گرفت ، ولی عاقبت این تثلیث وحشتناک چیست؟! دستگیری سربازی به جرم دزدیدن ریش تراش یکی از دانشجویان و دیگر هیچ !!! حکایت غریبی دارد این تاریخ . تاریخی که نیک به یاد می آورد " مسعود ده نمکی " را ، همان کارگردان " اخراجیها " که در فیلمش هواره سعی می کرد از اخراج دیگران جلوگیری کند ولی نمی دانست که خودش ، هجدهم تیرماه 1378 اخراج شد با همان پیراهن روی شلوار انداخته ی آن روزهایش نه با کت و شلوار و ژست امروزیش!!!
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|