تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

می نویسم هایم همچنان ادامه دارد به امید نوشته شدن چیزکی در ذهن ها تا بمانند و بسازند آنچه نیکوترست را.

می نویسم از رئیس که گویا پیوندی دیرینه دارد با قلمم که هرگز نتواند او را فراموش کند.می نویسم از نطق جدیدش که در باب موج تازه ی تحریم ها فرموده است : " روز بسته شدن همه درها به روي ملت روز شادي و توسعه است ."نمی دانم در جواب این نطق حقیقتا تاریخی اش چه بگویم؟! ، هورا سر دهم؟! ، کف بزنم ؟! یا در مدح شجاعتش کتابی بنگارم  اما می دانم هر چه در مقام این جمله بنویسم باز هم کوتاهی کرده ام و شایسته ی مجازات!!! شاید نویسندگان فرهنگ واژه ها ، " انزوا " را بد معنی کرده اند . ای کاش رئیس توصیه ی هفته ی پیشم را می دید و آی دی " افشین ید اللهی " را پیدا می کرد تا اندکی با او چت کند!

بازهم رئیس سوژه ی اصلی این قسمت است و چه درودها که بر روانش می فرستم از سوژه سازی اش برای ما وبلاگ نویس ها  و جامعه ی ژورنالیستی . می نویسم از روابط رئیس و " صدا و سیما " که اندکی متفاوت از قبل شده است.حالا دیگر پرزیدنت داستان ما مجری صدا و سیما را نمی پذیرد و مشاور رسانه ای خوش تیپش را مجری قرار می دهد تا همگان بفهمند که " دم اسبی " از نظر دکتر جزء آرایش های نا بهنجار محسوب نمی شود چرا که کلهر که حالا دیگر ستایشگر ببخشید مجری محبوب دکتر شده است ، این مدل مو را پسندیده است.رئیس، کلهر را مجری نهاد تا دیگر امثال " حیدری " و " عنادی " که تنها اندکی انتقاد می دانستند و روح لطیفش را آزار می دادند ، از گردونه حذف شوند.اما رابطه ی دولت نهم و صدا و سیما به همین جا ختم نشد چرا که دولت بالاخره توانست شیشه های نه چندان ضخیم " مثلث شیشه ای " را بشکند و از ادامه ی پخشش جلوگیری کند تا ثابت شود که این دولت ، دولتی است که در برابر کوچکترین انتقادها تاب تحمل ندارد.

می خواهم از پدیده ای بنویسم که چندان جدید نیست. قبل از من و ما بسیار بوده اند که شیفته اش شده اند ، چرا که معتقدم " فوتبال " هم می تواند همانند " ادبیات " روایتگر زندگی باشد و تجربه بخشد.شاید داستان پیرمرد هوادار " رئال بتیس " را شنیده اید ، همان پیرمرد 75 ساله ای که استادیوم شهر بتیس بسیار او را می شناخت چرا که پیرمرد شیفته از هنگامی که دست و پایش را شناخت تا آخرین روزهای زندگی اش شیدای پیراهن سفید و سبز بتیسی ها بود و  روز بازی تیم محبوبش حنجره اش را می دراند تا گلی بروید که برایش خوشبوتر از تمام گلهای هلند بود.پیرمرد شیفته بالاخره در استادیوم شهر بتیس سکته کرد و مرد ولی پیرمرد از استادیوم بتیس دست بردار نبود چرا که وصیت می کند که پسرش استخوان های پودر شده اش را در بطری شیشه ای بریزد و همراه خودش ببرد به استادیوم بتیس تا سبز و سفیدها تا ابد با شنیدن نام پیرمرد کلاه از سر بردارند .این همه آسمان و ریسمان بافتن ها برای آن بود که بنویسم از " یورو 2008 " و فوتبال ملودیک اسپانیا که بالاخره جز خون دل دادن کار دیگری هم کرد و روزی فرا رسید که دل من و دیگر هوادارانش را شاد کند.پس از قهرمانی ملال آور یونان 2004 ، " آراگونس " _ که ای کاش یکی پیدا می شد که یک دست کت و شلوار برایش بخرد _ و شاگردانش با همان فوتبال ارکسترگونه شان نشان دادند که با بازی چشم نواز هم می توان جام را بالای دست کاپیتان دید. " کاسیاس " جام را بالای دستش گرفت و آتش بازی ورزشگاه وین را تمام دنیا به صورت مستقیم دیدند و این یعنی نقش بستن همان واژه ی آشنای همیشگی در ذهنمان : پایان !

یورو 2008 با قهرمانی ماتادور ها به پایان رسید تا امثال من و " دکتر صدر " _ که وقتی می گوید که در میانه ی این دست تورنمت ها ، آرزوی زندگی بیشتر می کنم تا ببینم پایانش را ، تازه به حس مشترکمان پی می برم  _ تا مدت ها با خاطراتش زندگی کنیم . بله ، باید صادقانه اعتراف کنم که فوتبال هم یکی از آن چیزهایی است که ستمگرانه شیدایم کرده است و راه گریزی نیست !!!

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت13:13توسط علی | |