|
هنوز هم امیدی هست که گر نبود ، قلم نیز خشکیده بود و دستانم بی رمق تر از آنکه بر روی صفحات کاغذ برقصند. شاید برای اولین بارست که به هیچ عنوان نوشتن را آنچنان دوست ندارم.دوست نداشتم بنویسم از " دانشگاه زنجان " و آنچه توهین بود به من ، به شما و به هر ایرانی آزاد اندیشی ، ولی چه کنم که می ترسم که نامم در میان فهرست طویل ساکتان که همانا خائنان به تاریخند ، ثبت شود پس اجازه دهید بنویسم هر چند با اکراه از همان هایی که حافظ ، واعظانی می خوانندشان که فقط جلوه گری روی منبر می دانند و بس و چه ناگوارست که چون به خلوتشان درآیند ، با تمام استدلال ها ثابت خواهند کرد عدم پایبندیشان را به آنچه با چکش و به ضرب میخ در گوش ها فرو کرده اند.قلم از معاون دانشجویی ای می گوید که هنوز جای امضایش زیر برگه ی انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان خشک نشده ولی نمی دانست که با دستان خودش زیر برگه ی انحطاطش را نیز امضا خواهد کرد.او هرگز نمی اندیشید این فرجام را ،او موبایل را فراموش کرده بود ،موبایلی که این روزها خوب یا بد پیوند برادری با اینترنت و " یوتیوب " بسته است و به قول مسعود بهنود عزیز ،این تازه اول موبایل است. می نویسم از آمریکایی های بی نوا که این روزها فهمیده ایم که از رئیس ، رودست خورده اند چرا که قرار بوده رئیس محبوب را بدزدند تا بلکه بدانند رمز سهمیه بندی بنزین را ، دلیل پیشرفت روز افزون خاموشی لبها و چراغها را ،علت پیشرفت افتخارآفرین تورم را !!! و صدها سوال دیگری که در ذهنشان مانده و پاسخی نمی یافته اند ولی رئیس نمی خواهد این دلیل و دلیل ها را آنان بدانند که دشمن خونی اند و استعمارگر پس می گریزد از دستشان و داغ وصال را بر دل مردان بوش می گذارد. پیشنهاد می کنم که " دکتر یداللهی " _ روانپزشک شاعر مسلک _ جناب پرزیدنت را ببیند ، شاید بعدا شعری در مقامش سراید!!! می نویسم از همانی که هنگامی که چند ماه پیش روی سن رفت تا سیمرغ بگیرد ،با نگاه خاص خودش در چشم همه زل زد و خود را "مهمان ناخوانده " خواند.می خواهم از " هنگامه قاضیانی " بنویسم ،همان طاهره ی "به همین سادگی " رضا میر کریمی ، مهمان جمعه صبح زنده رود اصفهان و کارشناس ارشد فلسفه ی غرب از امریکا که هنگامی که می گوید به تجربه گرایی معتقدم ،به شعف می آیم و وقتی با سوال " آزاده نامداری " روبرو می شود که هراس ندارید که پسرتان همه چیز را تجربه کند؟! پاسخش از همان هاییست که دوست دارم از مادران و پدران بشنوم : " من هراسم را به اندازه ی باورم پایین خواهم آورد ".هنگامه قاضیانی را به خانواده اش تبریک می گویم. این بار با تمام وجود می نویسم از " مادر "، همانی که هنوز که هنوز است نفسش به نفست بسته است ، همانی که شب ها در اوج خواب هم نیرویی از خواب بیدارش می کند که روی فرزندت باز است و پنجری اتاقش باز ،همانی که غذا در دهانش مزه نداشت تا تو سیر می شدی ، همانی که وقتی خبرش می دهی ماجرای حذف واحد درسی ات را ،یک مرتبه ساکت می شود و بعد می بینی که چه نذر ها که برایت نکرده است .مادر یعنی حرام شدن خواب موجودی آسمانی به خاطر تبی که امان پسر 22 ساله اش را بریده است.مادر یعنی دستانی که به آسمان بلند می شوند تا بهروزی ات را در غربت آرزو کنند ، مادر یعنی همان صدایی که از پشت موبایل نگران نهارت است که نکند سردی ات کند آن آشغالی که خورده ای ! مادر یعنی این تثلیث و هزاران تلثیثی که در خاطر دارم و داریم.مادر یعنی تمام اینها ولی هنوز که هنوز است جرات نکرده ام که از مادر ، تعریفش را از فرزندش بپرسم !!! ================================= پی نوشت : روز زن رو به تمام خانم های ایرانی که شایسته ترینند ، تبریک می گویم و سعادت و بهروزی را برای تمام بانوان این سرزمین اهورایی آرزومندم.
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|