|
انگار با سختی خو گرفته ایم و عادت کرده ایم که با سختی جاده ی شادمانی را در نوردیم.انگار شادکامی با چاشنی رنج برایمان مزه ای جاودانه به ارمغان می آورد همان طور که "عادل فردوسی پور " که بیش از حد تصور دوستش دارم ،می گفت.انگار باید نفس در سینه ها یمان حبس شود ،آهی عمیق کشیده شود واشک هایی بر گونه ها نقش بندد تا برسیم به آنچه مدت ها در ذهنمان تصویرش را ساخته ایم و در رویاهایمان دیده ایم. با اینکه حدود 6 سال از آن تاریخ می گذرد ولی انگار همین دیروز بود که برای آخرین قهرمان شده بودیم.آن قدر از قهرمانی پرسپولیس محبوبم نا امید شده بودم که ترجیح دادم به جای دیدن بازی پرسپولیس و فجر سپاسی ،امتحان فردا را بخوانم.جزوه ی هندسه فضایی در دست من بود ولی نگاهم را گم کرده بودم.با خودم فکر می کردم که فلسفه ی هندسه ی فضایی چیست؟آیا در هوانوردی کاربرد دارد؟واینکه چرا دو ماه مانده به امتحانات پایانی سال سوم دبیرستان آن جزوه ی کذایی را ضمیمه ی کتاب درسی هندسه کردند؟!من مشغول هندسه بودم وهندسه مشغول من ولی نتیجه ای عاید هیچ کداممان نمی شد.بیشتر خواندن من همانا و کمتر فهمیدن هندسه همانا که این مسئله باعث می شود که کتاب را ببندم ، دل به در یا بزنم و کنترل تلویزیون را بردارم تا شاهد بازی همزمان پرسپولیس _ فجر سپاسی و استقلال – ملوان انزلی باشم ولی نتیجه غیر قابل باور بود،پرسپولیس با تک گل "ابراهیم اسدی "پیش افتاده بود و استقلال هم با تک گلی که از "محمد غلامین " دریافت کرده بود،قهرمانی را بفرما زده بود و پرسپولیسیها هم که معولا دست دوستان را کوتاه نمی کنند ،قهرمان شدند.هر چند که از شدت خوشحالی متوجه نشدم که چه موقع جزوه ی هندسه فضایی پاره شد وباعث شد که شاگرد اول کلاس 13 شود ولی آن 13 تنها سیزدهی در دنیا بود که خوش یمن بود و خیلی دوستش دارم. ولی داستان دیروز متفاوت از 6 سال پیش بود.پرسپولیسی که فصلی فوق العاده آغاز نموده بود ولی در اواسط فصل به بحرانی عجیب ولی آشنا برخورده بود ،باید حتما در بازی آخر فصل سپاهان را می برد تا قهرمان لقب بگیرد.کسر 6 امتیاز ،بی انضباطی های بی پایان برخی بازیکنان و کارشکنی برخی افراد باعث گردیده بود که کار قهرمانی پرسپولیس به روز آخر کشیده شود.پرسپولیس در ورزشگاه آزادی باید سپاهان را می برد ،برای آن 100 هزار نفری که از جان مایه می گذاشتند ،برای آن 40-50 هزار نفری که پشت درب آزادی مانده بودند و برای 50-60 میلیونی که با قلب هایی در مشت، چشم ها را به قاب گیرنده یشان دوخته بودند تا ترانه ی قهرمانی را برلبان مردان ارتش سرخ ببینند و همراه آنان نجوا کنند.دقیقه ی 13 بازی است که محسن خلیلی با ضربه ای زیبا مسبب بوسه ی توپ بر تور دروازه ی سپاهان می شود . بعد از 13 هندسه ی 6 سال پیش ،این دومین 13 خوش یمن زندگی ام بود.نزدیکی های سقف خانه ام که صدای هق هقی مرا به خود می آورد .اشک شوق از چشمان خواهر11 ساله ام جاری شده است ،پیشانی اش را می بوسم و کمی آرامش می کنم.در آن لحظات آرزو می کردم که به جای "مسعود مظفری زاده " بودم و خیلی سریع سوت پایان را می زدم ولی چاره ای نبود و باید 77 دقیقه ی دیگر آن استرس وصف ناشدنی را تحمل می کردم.نیمه به پایان نرسیده است که "احسان حاج صفی "گل مساوی را می زند و این یعنی نابودی تصویر هایی که در ذهنمان ساخته ایم.سکوتی تلخ فضای خانه را در بر گرفته است که از آن متنفرم.نیمه با مساوی دو تیم به پایان می رسد ولی نجوایی در گوشم می پیچد که "شما ،بازی را خواهید برد ". نیمه ی دوم هم از راه می رسد ولی برتری پرسپولیس در این نیمه چیزی نصیب پرسپولیس نمی کند چرا که سپاهان با ضد فوتبالش ،همه را کلافه کرده است.دقیقه ی هشتاد بازیست که دوباره صدای هق هقی نگاهم را از گیرنده به سوی دختر کوچولوی دوست داشتنی خانه مان جلب می کند ،مشخصا نا امید شده است و اشک های روی گونه اش باعث می شود که برادر بزرگی که چندان حال و روز بهتری ندارد ولی طاقت ندارد که ببیند گریه های او را ،در چشمانش نگاه کند و به او بگوید که "مطمئن باش ،می بریم " ولی با همان نگاه مظلومانه ی همیشگی می پرسد:"آخه چطوری؟"برای اولین بار است که با تسبیحی دردست او را می بینم ،تسبیح تربتی که حالا دیگر از اشک های او کاملا خیس شده است. 90 دقیقه تمام شده است و مساوی یعنی قهرمانی سپاهان .اس ام اسی از اصفهان آمده است که می گوید چهار باغ غرق در شور و شادیست و شیرینی توزیع می شود و تبریک ها گفته می شود و این یعنی افسوس ولی هنوز هم همان صدا با لحنی ملایم تر می گوید :"مطمئن باش که می برید ".کاش می توانستم چهره ی نجوا گر را ببینم تا در چشمانش زل بزنم و مثل خواهر خردسالم ، کودکانه از او بپرسم "آخه چطوری؟بازی تموم شد دیگه ".2 دقیقه به پایان مانده که محس خلیلی توپی را در پشت محوطه ی جریمه گذاشته تا شاید ضربه ی آزاد او گره کور پرسپولیس را باز کند ولی نه ،محسن جان از تو بعید بود این ضربه ،ولی صبر کنید انگار خبرهایی در راه است ،توپ زیر پاهای کریم باقری افتاده و کریم باقری توپ را روی دروازه سانتر می کند تا سپهر حیدری اصفهانی محبوب دل ایرانی بزرگ شود.پرسپولیس قهرمان شد و این بار من نمی توانم جلوی سیل اشکانم را بگیرم ،سرم را به پایین انداخته ام و پارادوکس آنجاست که با لبخندی بر لب هق هق می کنم ولی دختر کوچولوی خانه ی ما دستان کوچکش را در موهایم حرکت می دهد، پیشانی ام را می بوسد و تبریک می گوید. پرسپولیس قهرمان شده است و من بیش از همه برای افشین قطبی ای خوشحالم که اصیل بود و اصیل ماند. امپراتور مبارکت باشد که به شادیت ما شادیم.
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|