تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد

می نویسم چراکه  معتقدم به این گفته ی کافکا که نوشتن تنها راه جهیدن از صف مردگان است.می نویسم تا از میان مردگانی جدا شوم که چشم بند به چشمانشان زده اند ،دهان بند به دهان هایشان و زنجیری به طول تاریکی به قلم هایشان تا بلکه بسازند و ننالند و بمانند.پس می نویسم ،می نویسم تا زنده بمانم ،زندگی کنم و شاید زندگی بخشم.

می نویسم از چشمانی که دیشب نیز بیدار ماندند و شیفت دوم کاری شان را سپری کردند تا نبینند چشمان همسرشان را ،چهره ی معصومانه ی  دخترشان را و زخم های روی دست هایشان را.چشمانی که دیشب نیز به نور خانه روشن نشد تا شاید شهریه ی دانشگاه دخترشان تامین شود ،خرج عمل همسرشان در بیاید و در نهایت چیزی بماند که در پاکت نامه بگذارند و برای مدرسه ی پسر دبستانی شان بفرستند تا مدیر مدرسه دیگر پسرک را مواخذه نکند که کمک به مدرسه چه شد؟!

می نویسم از درد ،همان واژه ی سه حرفی که به اندازه ی تمام کلمات فرهنگ لغت معنا دارد و از آن مهمتر "درد" دارد.دردی که زن همسایه آن را خوب می شناسد که مجبور است که سفره ی ناهار دیگری را با نان بیات شده ،مقداری پنیر دیشب مانده و بشقاب های پر اما از شرمندگی در مقابل فرزندانش بگشاید چرا مدت هاست که برنج کیلویی 4000 تومان با کیف پارچه ای کهنه اش قهر کرده است ولی بچه ها نمی دانند ماجرای قهر را ،چرا که دیر زمانی است که به فرزندانش گفته است که برنج برای سلامتی شان ضرر دارد.

باز هم از درد می نویسم ولی درد بی احساسی که فرزند 7 ساله ی همسایه ام بازهم شبی را از گرسنگی نالید و خوابید ولی من سفره ی پر رنگ شامم را با بی میلی می نگرم ،بلیط کنسرت رزرو می کنم و برای تعطیلات تابستانی ام از هم اکنون برنامه ریزی می کنم اما بی خبرم از احوال آن خردسال.

می نویسم از آن شهرداری که آمد تا دولتی تشکیل دهد که در آن تنها سرود عدالت خوانده شود و خودش تک خوان این سرود باشد ،نفت را سر سفره ها بیاورد ،عزت ایران و ایرانی را افزون کند و مهرورزی پیشه کند تا محبت ایرانی معنا بیابد .خیلی ها به او دل بسته بودند و او را منجی خود می دانستند ،آنها به یاد نداشتند شهرداری را که می گفتند شب ها با لباس رفتگران همراه با آنان زحمت می کشد و به جوانان وام ازدواج میلیونی می دهد ولی هیچ گاه اندیشه نکردند که شهردار و وام ازدواج؟!چرا؟!همین ویژگی های منحصر به فرد جناب شهردار باعث شد که طبقاتی از اجتماع به او دل ببندند و به او به عنوان آخرین راه حل بنگرند ولی رئیس جمهور داستان ما متفاوت از تصور آن طبقات بود.کسی نفهمید که نفت 100 دلاری چه شد ؟عدالت کجا رفت؟مسکن چرا اوضاعش چنین آشفته شد؟ چرا دوستی هایمان با فرانسه و آلمان از بین رفت و هوگو چاوز رفیق فابریکمان شد؟!تازه آنها از 3 سال پیش فهمیدند که گران شدن نفت و تورم نه تنها نسبت معکوس ندارند ،بلکه آن دو نسبتی کاملا مستقیم دارند و بیچاره مردمانی که سفره هایشان هنوز هم حتی شبها باز است تا شاید پذیرای نفت باشد! 

و من همچنان می نویسم ، می نویسم تا جهنده ای باشم از صف مردگان...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت12:32توسط علی | |